\documentclass[12pt,a4paper]{article}
\usepackage[top=25mm, bottom=25mm, left=18mm, right=18mm]{geometry}
\usepackage{makeidx}
\usepackage{multicol}
\usepackage{hyperref}
\usepackage[localise,quickindex,computeautoilg]{xepersian}
\usepackage{bidipoem}
\settextfont[Scale=1.0]{Yas}
\setdigitfont{Yas}
\defpersianfont\nast{IranNastaliq}
\defpersianfont\amir{Amiri}
%\settextfont[Scale=1.2]{XB Niloofar}
%\renewcommand{\baselinestretch}{1.5}
\makeindex

\makeatletter
\bidi@patchcmd{\theindex}%
               {\if@twocolumn
                  \@restonecolfalse
                \else
                  \@restonecoltrue
                \fi
                \columnseprule \z@
                \columnsep 35\p@
                \twocolumn[\section*{\indexname}]%
}%
               {%
                \columnseprule .8pt
                \columnsep 10\p@
               \begin{multicols}{4}[\section*{\indexname}]%
                %\small%
}{\typeout{Suceeded}}{\typeout{Failed}}
\bidi@patchcmd{\endtheindex}{\if@restonecol\onecolumn\else\clearpage\fi}
{\end{multicols}\clearpage}{\typeout{Suceeded}}{\typeout{Failed}}
\makeatother

\renewcommand{\indexname}
{کشف‌الابیات}
\newcommand{\makeheading}[1]{\medskip\centerline{\Large\textbf 
{\amir غزل شمارهٔ #1}}}
\بگذار\غزل\makeheading
% ---------------------------------------------------- Begin text
\begin{document}
\renewcommand\poemcolsepskip{1.0cm}
\begin{titlepage}
\begin{center}
%\includegraphics[width=2cm]{sbu}\\
\خط‌وسط{\درشت به نام خدا}
%کشیدن خط افقی توسط دستور Rule آرگومان اول طول خط و آرگومان دوم ضخامت آن است.
\rule{.85\textwidth}{3pt}\\
%\line(1,0){300} \\
[0.4cm]
\Huge{\nast
غزلیّات شمس تبریز
} \\
[1cm]
\Large{\nast
مولانا جلال‌الدّین محمّد بلخی \\
}
%\line(1,0){200} \\
\rule{.85\textwidth}{3pt}\\
[10cm]
{\large
تهیه‌کننده: س. موسوی\\
\lr{mousavi1954@gmail.com}\\
%موسوی ندوشنی \\
\date[\today
}
\end{center}
\noindent\hfil\rule{0.5\textwidth}{1.5pt}\hfil \\
[1cm]
% مقدار متن اینجا نوشته می‌شود.
\setcounter{page}{0}
\end{titlepage}
%\cleardoublepage
%\centerline{\Large دیباچه}
%\setcounter{page}{1}
%\newpage

\غزل{۲۴۵۱}
\begin{traditionalpoem}
 دریوزه‌ای دارم ز تو، در اِقْتضای آشتی & دی نکته‌ای فرموده‌ای جان را، برای آشتی\درنمایه{دریوزه‌ای دارم ز} \\
جان را نشاط و دمدمه، جمله مُهِمّاتش همه & کاری نمی‌بینم دگر، اِلّا نوایِ آشتی\درنمایه{جان را نشاط و} \\
جانْ خشم گیرد با کسی، گردد جهانش مَحْبسی & جان را فتد یا رب عجب با جسمْ رایِ آشتی%
\rlap{?}%
\درنمایه{جان خشم گیرد} \\
با غیر اگر خشمین شوی، گیری سرِ خویش و روی & سر با تو چون خشمین شود، آنگاه وایِ آشتی\درنمایه{با غیر اگر خشمین} \\
گر دست‌بوسِ وصلِ تو، یابد دلم در جست و جو & بس بوسه‌ها که دل دهد، بر خاکِ پایِ آشتی\درنمایه{گر دستبوس وصل} \\
هر نیکوی که تَن کند، از لطفِ دادِ جان بُوَد & من هر سخا که کرده‌ام، بود آن سخایِ آشتی\درنمایه{هر نیکوی که تن} \\
چون ابرِ دیْ گریان شدم، وز برگ و بر عریان شدم & خواهم که ناگه دَرغَژَم خوش در قبایِ آشتی\درنمایه{چون ابر دی گریان} \\
سلطان و شاهنشه شَوَم، اِجْری فرستِ مَه شَوَم & نیکولقا آنگه شوم کاید لقایِ آشتی\درنمایه{سلطان و شاهنشه} \\
ای جانِ صد باغ و چمن، تشریف دِهْ سویِ وطن & هر چند بَدراییِّ من، نگذاشت جایِ آشتی\درنمایه{ای جان صد باغ} \\
از نوبهارِ لَمْ یَکُن، این باد را تَلْطیف کن & تا بی‌بخارِ غم شود از تو فضایِ آشتی\درنمایه{از نوبهار لم} \\
آلایشِ ما چیست خود با بحرِ جان و جَرّ و مد & یا کبر و شیطانیِّ ما با کبریایِ آشتی%
\rlap{?}%
\درنمایه{آلایش ما چیست} \\
خاموش کن ای بی‌ادب، چیزی مگو در زیرِ لب & تا بی‌ریا باشد طلب اندر دعایِ آشتی\درنمایه{خاموش کن ای} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۲}
\begin{traditionalpoem}
 ای دل نگویی چون شدی؟ در عشقْ روزافزون شدی & گاهی ز غم مجنون شدی، گاهی ز محنتْ خون شدی\درنمایه{ای دل نگویی} \\
در  عشقِ تو چون دَم زدم، صد فتنه شد اندر عَدَم & ای مطربِ شیرین‌قدم، می‌زن نوا تا صبحدم\درنمایه{در  عشق تو} \\
گفتم که: شد هنگامِ می، ما غرقه اندر وامِ میْ & نی نی رها کن نامِ می، مستان نگر بی‌جامِ میْ\درنمایه{گفتم که شد هنگام} \\
تو همچو آتش سرکَشی، من همچون خاکمِ مَفْرشی & در من زدی تو آتشی، خَوشی، خَوشی، خَوشی، خَوشی\درنمایه{تو همچو آتش} \\
ای نیست! بر هستی بِزَن، بر عیشِ سرمستی بِزَن & دلْ بر دلِ مستی بِزَن، دستی بِزَن، دستی بِزَن\درنمایه{ای نیست بر هستی} \\
گفتم: مَها! در ما نگر، در چشمِ چون دریا نگر & آنجا مَرو، اینجا نگر، گفتا که خَهْ، سودا نگر\درنمایه{گفتم مها در ما} \\
ای بلبل! از گلشن بگو، زان سرو و زان سوسن بگو & زان شاخِ آبِستن بگو، پنهان مکن، روشن بگو\درنمایه{ای بلبل از گلشن} \\
آخر همه صورت مبین، بنگر به جانِ نازنین & کز تابشِ روحُ‌الْاَمین، چون چرخ شد رویِ زمین\درنمایه{آخر همه صورت} \\
هر نقش چون اِسْپَر بُوَد در دستِ صورتگر بُوَد & صورت یکی چادر بُوَد، در پردهٔ آزر بُوَد\درنمایه{هر نقش چون اسپر} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۳}
\begin{traditionalpoem}
بویی ز گردون می‌رسد، با پرسش و دلداری‌یی & از دامِ تَن وا می‌رهد، هر خسته‌دل اِشْکاری‌یی\درنمایه{بویی ز گردون} \\
هر مرغ صد پَر می‌شود، سویِ ثریّا می‌پرد & هر کوه و لنگر زین صلا دارد دگر رهواری‌یی\درنمایه{هر مرغ صدپر} \\
مرغانِ ابراهیم بین، با پاره پاره گشتگی & اجزایِ هر تَن سویِ سرْ برداشته طیّاری‌یی\درنمایه{مرغان ابراهیم بین} \\
ای  جزوْ چون بَر می‌پَری؟ چون بی‌پریّ و بی‌سری & گفتا شکفته می‌شوم اندر نسیمِ یاری‌یی\درنمایه{ای  جزو چون} \\
در شهرْ دیگر نَشْنوی از غیرِ سُرنا ناله‌ای & از غیرِ چنگی نَشْنوی در هیچ خانه زاری‌یی\درنمایه{در شهر دیگر} \\
طنبورِ دل برداشته: لا عَیْشَ اِلّا عَیْشَنا & زنبورِ جان آموخته زین انگبین معماری‌یی\درنمایه{طنبور دل برداشته} \\
امروزْ ساقیِّ کَرَم، دریاعطایِ محتشم & آمیخته با بندگان، بی‌نخوت و جباری‌یی\درنمایه{امروز ساقی کرم} \\
امروزْ رستیم ای خدا، از غصّه آن که قضا & در گوشِ فتنه دَردَمد هر لحظه‌ای مکاری‌یی\درنمایه{امروز رستیم ای} \\
راقیِّ جان در می‌دمد، چون پورِ مریم، رقیه‌ای & ساقیِّ ما هم می‌کند، چون شیرِ حق، کَرّاری‌یی\درنمایه{راقی جان در می‌دمد} \\
گر درک بت را بِشْکند، صد بت تراشد در عوض & ور بِشْکند دو سه سبو، کم نیستش فخاری‌یی\درنمایه{گر درک بت را} \\
ای بلبل اَرْ چه یافتی از دولتِ گُلْ لحنِ خوش & زین‌ها فراموشت شود در اُنْسِ کَم گفتاری‌یی\درنمایه{ای بلبل ار چه}  
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۴}
\begin{traditionalpoem}
عیشِ جهانْ پیسه بُوَد، گاه خوشی، گاهْ بَدی & عاشق او شو که دهد مُلْکَتِ عیشِ ابدی\درنمایه{عیش جهان پیسه} \\
چون که سپید است و سیه، روز و شبِ عمرِ همه & عمرِ دگر جو که بُوَد ساده چو نورِ صمدی\درنمایه{چون که سپید} \\
ای تو فرو رفته به خَود گاهْ ازان گور و لحد & غافل ازین لحظه که تو در لحدِ بودِ خودی\درنمایه{ای تو فرورفته} \\
دیدنِ روزی دِهِ تو، رزقِ حلال است تو را & گرم به دکّانْ چه روی در پیِ رزقِ عددی%
\rlap{?}%
\درنمایه{دیدن روزی ده} \\
نادره طوطی که تویی، کانِ شِکَر باطنِ تو & نادره بلبل که تویی، گُلْشنی و لعل خَدی\درنمایه{نادره طوطی که} \\
لیلی و مجنونِ عجب، هر دو به یک پوست درون & آینهٔ هر دو تویی، لیک درونِ نمدی\درنمایه{لیلی و مجنون} \\
عالمِ جانْ بحرِ صفا، صورت و قالبْ کفِ او & بحر صفا را بِنِگر، چنگ درین کف چه زدی%
\rlap{?}%
\درنمایه{عالم جان بحر} \\
هیچ قراری نَبُوَد، بر سرِ دریا کف را & زان که قرارش ندهد جنبشِ موجِ مددی\درنمایه{هیچ قراری نبود بر} \\
زان که کف از خشک بُوَد، لایقِ دریا نَبُوَد & نیک به نیکی رود و بَد بِرَوَد سویِ بَدی\درنمایه{زان که کف از} \\
کف همگی آب شود، یا به کناری بِرَوَد & زان که دو رنگی نَبُوَد در دلِ بحرِ اَحدی\درنمایه{کف همگی آب} \\
موج برآید ز خود و در خود نظّاره کند & سجده‌کُنان: کای خودِ من، آه چه بیرون ز حدی\درنمایه{موج برآید ز خود} \\
جملهٔ جان‌هاست یکی، وین همه عکسِ مَلِکی & دیدهٔ احول بِگُشا، خوش نگر اَرْ با خِرَدی\درنمایه{جمله جان‌هاست یکی}  
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۵}
\begin{traditionalpoem}
 بَرگذری، درنگری، جز دلِ خوبانْ نبری & سر مکش ای دل! که ازو هر چه کنی جانْ نَبَری\درنمایه{ برگذری درنگری} \\
تا نشوی خاکِ درش، در نگشاید به رضا & تا نَکَشی خارِ غمش، گُل ز گلستانْ نَبَری\درنمایه{تا نشوی خاک} \\
تا نکنی کوه بسی، دست به لَعْلی نرسد & تا سویِ دریا نَرَوی، گوهر و مَرجانْ نبری\درنمایه{تا نکنی کوه بسی} \\
سر نَنَهد چرخْ تو را، تا که تو بی‌سَر نشوی & کس نَخَرَد نقدِ تو را، تا سویِ میزان نَبَری\درنمایه{سر ننهد چرخ تو} \\
تا نشویِ مستِ خدا، غم نشود از تو جدا & تا صفتِ گرگ دَری، یوسفِ کنعانْ نَبری\درنمایه{تا نشوی مست} \\
تا تو اَیازی نکنی، کی همه محمود شَوی%
\rlap{?}%
  & تا تو ز دیوی نَرَهی، مُلْکِ سلیمانْ نَبری\درنمایه{تا تو ایازی نکنی} \\
نعمتِ تَن، خام کند، محنتِ تَن، رام کند & محنتِ دین تا نکَشی، دولتِ ایمانْ نَبری\درنمایه{نعمت تن خام کند} \\
خیره میا، خیره مَرو، جانبِ بازارِ جهان & زان که درین بیع و شِریٰ، این ندهی آن نَبری\درنمایه{خیره میا خیره} \\
خاک که خاکی نَهِلد، سوسن و نسرین نشود & تا نکنی دلقِ کهن، خلعتِ سلطانْ نَبری\درنمایه{خاک که خاکی} \\
آه گدارو شده‌ای، خاطرِ تو خوش نشود & تا نکنی کافری‌یی، مالِ مسلمانْ نِبری\درنمایه{آه گدارو شده‌ای} \\
هیچ نبرده‌ست کسی مُهرهِ ز انبانِ جهان & رنجه مشو، ز آن که تو هم مهره ز انبانْ نَبری\درنمایه{هیچ نبرده‌ست} \\
مُهره ز انبان نَبَرم، گوهرِ ایمان بِبَرم & گو تو به جان بخل کنی، جانْ بَرِ جانانْ نَبری\درنمایه{مهره ز انبان نبرم} \\
ای کششِ عشقِ خدا! می‌نَنِشیند کَرَمت & دست نداری ز کِهانْ تا دل از ایشانْ نَبری\درنمایه{ای کشش عشق} \\
هین بِکَشان، هین بِکَشان، دامنِ ما را به خوشان & زان که دلی که تو بَری، راهِ پریشانْ نَبری\درنمایه{هین بکشان هین} \\
راست کنی وعدهٔ خود، دست نداری ز کَشش & تا همه را رقص‌کُنان جانبِ میدانْ نَبری\درنمایه{راست کنی وعده} \\
هیچ مگو ای لبِ من تا دل من، باز شود & ز آنک تو تا سنگ‌دلی، لعلِ بَدَخشانْ نَبری\درنمایه{هیچ مگو ای لب} \\
گر چه که صد شرط کنی، بی‌همه شَرطی بِدَهی & زان که تو بس بی‌طمعی، زر به حُرُمْدان نَبری\درنمایه{گر چه که صد} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۶}
\begin{traditionalpoem}
هم نظری، هم خبری، هم قمران را قمری & هم شِکَر اندر شِکَر اندر شِکَر اندر شِکَری\درنمایه{هم نظری هم} \\
هم سویِ دولت دَرَجی، هم غم ما را فَرَجی & هم قَدَحی، هم فَرَحی، هم شبِ ما را سحری\درنمایه{هم سوی دولت} \\
هم گُلِ سرخ و سَمَنی، در دلِ گُلْ طعنه زنی & سویِ فَلَک حمله کُنی، زُهره و مَهْ را بِبَری\درنمایه{هم گل سرخ و} \\
چند فَلَک گشت قمر، تا به خودش راه دهی & چند گُدازید شِکَر، تا تو بِدو درنگری\درنمایه{چند فلک گشت} \\
چند جُنون کرد خِرَد، در هوسِ سلسله‌ای & چند صفت گشت دلم، تا تو بَرو برگذری\درنمایه{چند جنون کرد خرد} \\
آن قَدَحِ شاده بِدِه، دم مَدِه و باده بده & هین که خروسِ سحری مانده شد از ناله‌گَری\درنمایه{آن قدح شاده} \\
گر به خراباتِ بُتان، هر طرفی لاله‌رُخی است & لاله‌رُخا! تو ز یکی لاله‌سِتان دگری\درنمایه{گر به خرابات بتان} \\
هم تو جنون را مددی، هم تو جمالِ خِرَدی & تیر بلا از تو رسد، هم تو بلا را سپری\درنمایه{هم تو جنون را} \\
چون که صلاحِ دل و دین مجلسِ دل را شد امین & مادرِ دولت بکُند دخترِ جان را پدری\درنمایه{چون که صلاح دل}  
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۷}
\begin{traditionalpoem}
ای دلِ سرگشته شده! در طلبِ یاوه‌روی & چند بگفتم که: مده دل به کسی بی‌گروی\درنمایه{ای دل سرگشته} \\
بر سرِ شطرنجْ بُتی، جامه کَنی کیسه‌بُری & با چو منی ساده‌دلی، خیره‌سری، خیره شوی\درنمایه{بر سر شطرنج} \\
بُرد همه رختِ مرا، نیست مرا بَرگِ کَهی & آن که ز گنج زر او، من نرسیدم به جُوی\درنمایه{برد همه رخت مرا} \\
تا بخورد، تا ببرد، جان مرا عشقِ کهن & آن کهنی کو دَهَدم هر نَفَسی جانِ نوی\درنمایه{تا بخورد تا ببرد} \\
آن کهنی نوصفتی، همچو خدا بی‌جهتی & خوش‌گُهَری، خوش‌نظری، خوش‌خبری، خوش شنوی\درنمایه{آن کهنی نوصفتی} \\
خرمنِ گُل گشت جهان، از رخت ای سَروِ روان & دشمنِ تو جو دِرَوی، یارِ تو گندم‌دِرَوی\درنمایه{خرمن گل گشت} \\
جذب کن ای بادصفت، آبِ وجودِ همه را & بَرکَش خورشیدصفت، شب‌نمه‌ای را ز گوی\درنمایه{جذب کن ای باد} \\
ای تو چو خورشید، ولی، نی چو تَفَش داغ کُنی & ای چو صبا بالطفی، نی چو صبا خیره‌دَوی\درنمایه{ای تو چو خورشید} \\
گر صفتی در دلِ من کَژْ شود، آن را تو بِکَن & شاخِ کژی را بِکَند صاحب بُستان به خَوی\درنمایه{گر صفتی در دل} \\
گر چه شود خانهٔ دینْ رخنه ز موشِ حسدی & موش که باشد؟ بِرَمَد از دَمِ گربه به موی\درنمایه{گر چه شود خانه} \\
سبز شود آب و گِلی، چون دَهَدش وصلِ دلی & دلبر و دل جمع شدند، لیک نباشند دُوی\درنمایه{سبز شود آب و} \\
پیش‌ترآ، تا که نه من مانم اینجا نه سخن & ظلمتِ هستی چه زند پیشِ صبوح چو توی%
\rlap{?}%
\درنمایه{پیش‌ترآ تا که}  
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۸}
\begin{traditionalpoem}
سنگ مَزَن بر طرفِ کارگَهِ شیشه‌گری & زخم مَزَن بر جگرِ خستهْ خسته جگری\درنمایه{سنگ مزن بر طرف} \\
بر دلِ من زن همه را، زان که دریغ است و غَبین & زخمِ تو و سنگِ تو بر سینه و جانِ دگری\درنمایه{بر دل من زن} \\
باز رَهان جمله اسیرانِ جفا را جُز من & تا به جفا هم نکنی در جُزِ بنده نظری\درنمایه{بازرهان جمله اسیران} \\
هم به وفا با تو خوشم، هم به جفا با تو خوشم & نی به وفا، نی به جفا، بی‌تو مبادم سَفَری\درنمایه{هم به وفا با} \\
چون که خیالت نَبُوَد آمده در چشمِ کسی & چشمِ بُزِ کُشته بُوَد، تیره و خیره‌نِگری\درنمایه{چون که خیالت} \\
پیش ز زندانِ جهان، با تو بُدَم من همگی & کاش بر این دامگَهَم هیچ نبودی گذری\درنمایه{پیش ز زندان} \\
چند بگفتم که: خوشم، هیچ سَفَر می‌نَرَوم & این سَفَرِ صعب نگر، ره ز عُلی تا به ثَری\درنمایه{چند بگفتم که} \\
لطفِ تو بِفْریفت مرا، گفت: بُرو، هیچ مَرَم & بَدْرَقه باشد کرمم، بر تو نباشد خطری\درنمایه{لطف تو بفریفت} \\
چون به غریبی بِرَوی، فُرجه کنی، پخته شَوی & باز بیایی به وطن، با خبری، پرهنری\درنمایه{چون به غریبی } \\
گفتم: ای جانِ خبر، بی‌تو خبر را چه کُنم%
\rlap{?}%
  & بهر خبر خود که رَوَد از تو مگر بی‌خبری\درنمایه{گفتم ای جان} \\
چون ز کَفَت باده کَشَم، بی‌خبر و مست و خوشم & بی‌خطر و خوفِ کسی، بی‌شر و شورِ بشری\درنمایه{چون ز کفت باده} \\
گفت به گوشم سخنان، چون سخنِ راه‌زنان & بُرد مرا شاه ز سَر، کرد مرا خیره‌سَری\درنمایه{گفت به گوشم} \\
قصّه دراز است بلی، آه ز مَکْر و دَغَلی & گر ننماید کَرَمش این شبِ ما را سَحَری\درنمایه{قصه دراز است}  
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۵۹}
\begin{traditionalpoem}
 عارفِ گوینده! اگر تا سَحَر صبر کُنی & از جهتِ خَسته‌دلان، جان و نگهبان منی\درنمایه{عارف گوینده اگر} \\
همچو  علی در صفِ خود، سَر نَبُری از کفِ خود & بولهبِ وسوسه را تا نکُنی راه‌زنی\درنمایه{همچو  علی در} \\
راه‌زنان را بِزَنی، تا که حقت نامْ نهد & غازیِ من، حاجیِ من، گر چه به تَن در وطنی\درنمایه{راه زنان را بزنی} \\
ساقیِ جامِ ازلی، مایه قند و عسلی & بارگهِ جان و دلی، گنج‌گه بوالْحَسنی\درنمایه{ساقی جام ازلی} \\
جنبشِ پَرِّ مَلَکی، مَطْلَعِ بامِ فلکی & جمعِ صفا را نمکی، شمعِ خدا را لگنی\درنمایه{جنبش پر ملکی} \\
باده دهی، مست کنی جمله حریفانِ مرا & عربده‌شان یاد دهی، یا منشان دَرفکَنی\درنمایه{باده دهی مست} \\
از یک سوراخْ تو را مارْ دوباره نَگَزَد & گر نَری و پاکدلی، مؤمنی و مؤتَمنَی\درنمایه{از یک سوراخ تو} \\
خامش باش ای دلِ من، نام مرا هیچ مگو & نامِ کسی گو که ازو چون گُلِ تر خوش‌دهنی\درنمایه{خامش باش ای} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۰}
\begin{traditionalpoem}
 تو نه چنانی که منم، من نه چنانم که تویی & تو نه برآنی که منم، من نه بر آنم که تویی\درنمایه{ تو نه چنانی که} \\
من همه در حُکمِ تواَم، تو همه در خونِ منی & گر مه و خورشید شوم، من کم از آنم که تویی\درنمایه{من همه در حکم} \\
با همه، ای رَشکِ پَری! چون سویِ من بَرگُذری & باش، چنین تیز مَران، تا که بِدانم که تویی\درنمایه{با همه ای رشک} \\
دوش گُذشتی ز دَرَم، بوی نَبُردم ز تو من & کرد خبر گوشِ مرا جان و روانم که تویی\درنمایه{دوش گذشتی ز درم} \\
چون همه جان رویَد و دل، همچو گیا، خاکِ دَرَت & جان و دلی را چه محل؟ ای دل و جانم که تویی\درنمایه{چون همه جان روید} \\
ای نظرتْ ناظرِ ما، ای چو خِرَد حاضرِ ما & لیک مرا زَهره کجا، تا بِجَهانم که تویی\درنمایه{ای نظرت ناظر ما} \\
چون تو مرا گوش‌کَشان، بُردی از آنجا که منم & بر سرِ آن منظره‌ها هم بِنِشانم که تویی\درنمایه{چون تو مرا گوش} \\
مستم و تو مست ز من، سهو و خطا جست ز من & من نَرَسم لیک بِدان هم تو رسانم که تویی\درنمایه{مستم و تو مست} \\
زین همه خاموش کنم، صبر و صبر نوش کنم & عذرِ گناهی که کنون گفت زبانم که تویی\درنمایه{زین همه خاموش} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۱}
\begin{traditionalpoem}
 چون دلِ من جست ز تَن، بازنگشتی چه شدی%
 \rlap{?}%
   & بی‌دلِ من، بی‌دلِ من راست شدی، هر چه بُدی\درنمایه{ چون دل من جست} \\
گر کژ و گر راست شدی، وَرْ کم ور کاست شدی & فارغ و آزاد بُدی، خواجه ز هر نیک و بَدی\درنمایه{گر کژ و گر} \\
هیچ فضولی نَبُدی، هیچ ملولی نبدی & دانش و گولی نَبُدی، طبلِ تَحیّات زدی\درنمایه{هیچ فضولی نبدی} \\
خواجه چه گیری گروم؟ تو نَرَوی، من بِرَوَم & کهنه نِه‌اَم خواجه! نواَم، در مدد اندر مددی\درنمایه{خواجه چه گیری} \\
آتش و نَفْتم نخورد، ور بخورد بازدهد & چون عددی را بِخورَد، باز دهد بی‌عددی\درنمایه{آتش و نفتم نخورد} \\
بر سرِ خَرپُشته من، بانگ زن: ای کشتهٔ من & دان که من اندر چمنم، صورتِ من در لَحَدی\درنمایه{بر سر خرپشته} \\
گر چه بُود در لحدی، خوش بُوَدش با احدی & آن که در آن دام بُوَد، کی خوردش دام و دَدی%
\rlap{?}%
\درنمایه{گر چه بود در} \\
وان که ازو دور بُوَد، گر چه که منصور بُوَد & زارتَر از مور بُوَد، زان که ندارد سَنَدی\درنمایه{وان که از او} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۲}
\begin{traditionalpoem}
 طوطی و طوطی‌بچه‌ای، قند به صد ناز خوری & از شِکَرستانِ ازل آمده‌ای بازپَری\درنمایه{ طوطی و طوطی} \\
قندِ تو فرخنده بُوَد، خاصه که در خنده بُوَد & بزمْ ز آغاز نهم، چون تو به آغاز دَری\درنمایه{قند تو فرخنده} \\
ای طربستانِ ابد، ای شِکَرستانِ احد & هم طرب اندر طربی، هم شِکَر اندر شِکَری\درنمایه{ای طربستان ابد} \\
یوسفِ اندر تُتُقی، یا اسدی بر افقی & یا قمر اندر قمر اندر قمر اندر قمری\درنمایه{یوسف اندر تتقی} \\
ساقیِ این میکده‌ای، نوبتِ عشرت زده‌ای & تا همه را مست کنی، خرقهٔ مستان بِبَری\درنمایه{ساقی این میکده‌ای} \\
مست شدم مست، ولی، اندکَکَی باخبرم & زین خبرم باز رَهان، ای که ز من باخبری\درنمایه{مست شدم مست} \\
پیش‌ترآ پیش، که آن شعشعهٔ چهرهٔ تو & می‌نَهِلد تا نِگَرم که مَلَکی یا بشری\درنمایه{پیش‌ترآ پیش} \\
رقص‌کُنان هر قدحی، نعره‌زنان: وا فرحی & شیشه‌گران شیشه شِکَن، مانده از شیشه‌گری\درنمایه{رقص‌کنان هر قدحی} \\
جامِ طرب عام شده، عقل و سرانجام شده & از کفِ حقْ جام بَری، بِهْ که سرانجام بَری\درنمایه{جام طرب عام} \\
سر ز خِرَد تافته‌ام، عقلِ دگر یافته‌ام & عقلِ جهانْ یک سری و عقلِ نهانیْ دوسری\درنمایه{سر ز خرد تافته‌ام} \\
راهبِ آفاق شدم، با همگان عاقْ شدم & از همگان می‌بِبُرم، تا که تو از من نَبُری\درنمایه{راهب آفاق شدم } \\
با غمت آموخته‌ام، چشمْ ز خود دوخته‌ام & در جزِ تو چون نِگرد آن که تو در ویْ نگری%
\rlap{?}%
\درنمایه{با غمت آموخته‌ام } \\
داد دِهْ ای عشق مرا، وز درِ انصافْ درآ & چون ابدا آنِ تواَم، نی قُنُقَم ره‌گذری\درنمایه{داد ده ای عشق} \\
من به تو مانم فَلَکا! ساکنم و زیر و زبر & زان که مقیمی به نظر، روز و شب اندر سَفَری\درنمایه{من به تو مانم} \\
ناظر آنی که تو را دارد منظورِ جهان & حاضرِ آنی که ازو در سَفَر و در حَضَری\درنمایه{ناظر آنی که تو} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۳}
\begin{traditionalpoem}
 آه چه دیوانه شدم در طلبِ سلسله‌ای & در خمِ گردون فکنم هر نَفَسی غلغله‌ای\درنمایه{آه چه دیوانه شدم} \\
زیر قدم می‌سِپرم هر سَحَری بادیه‌ای & خونِ جگر می‌سپَرَم در طلبِ قافله‌ای\درنمایه{زیر قدم می‌سپرم} \\
آه  از آن کَس که زند بر دلِ من داغِ عجب & بر کفِ پایِ دل من از رَهِ او آبله‌ای\درنمایه{آه  از آن کس} \\
هم به فلک درفکند زُهره ز بامش شَرَری & هم به زمین درفکند هیبتِ او زلزله‌ای\درنمایه{هم به فلک} \\
هیچ تقاضا نکنم، ور بِکُنم دفع دهد & صد چو مرا دَفع کند، او به یکی هین، هله‌ای\درنمایه{هیچ تقاضا نکنم} \\
چون که از او دفع شوم، گوشِگَکی سر بنهم & آید عشقِ چِلِه‌گَر بر سرِ من با چِلِه‌ای\درنمایه{چون که از او} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۴}
\begin{traditionalpoem}
 هر طربی که در جهان گشت ندیمِ کِهتری & می‌بِرَمَد ازو دلم، چون دل تو ز مَقْذَری\درنمایه{هر طربی که در} \\
هر هنریّ و هر رهی کان برسد به ابلهی & نیست به پیشِ همَّتم زو طربیّ و مفخری\درنمایه{هر هنری و هر} \\
گر شِکَر است عسکری، چون برسد به هر دهن & زو نخورد شِکَرلبی، فر ندهد به مخبری\درنمایه{هر هنری و هر} \\
گر قمر است و گر فلک، ور صنمی‌ست بانمک & کان همه است مشترک، می‌نَبُوَد ورا فَری\درنمایه{گر قمر است و} \\
آنچه بِداد عامه را، خلعتِ خاص نَبْوَد آن & سُؤْرِ سگانِ کافران، می‌نَخورد غضنفری\درنمایه{آنچه بداد عامه را} \\
مجلسِ خاص بایَدَم، گر چه بُوَد سویِ عَدَم & شربتِ عام کم خورم، گر چه بُوَد ز کوثری\درنمایه{مجلس خاص بایدم} \\
لاف مسیح می‌زنی، بولِ خران چه بو کُنی%
\rlap{?}%
  & با حَدَثی چه خو کنی؟ همچو روانِ کافری\درنمایه{لاف مسیح می‌زنی} \\
گر نَبُدی متاعِ زَر، اصلِ وجود بولِ خَر & جانِ خَران به بویِ آن بَرنَزدی چرا خَوری\درنمایه{گر نبدی متاع زر} \\
مرد چو گوهری بُوَد، قیمت خویش خود کُند & شاد نشد به شِحْنگی هیچ قُباد و سَنْجری\درنمایه{مرد چو گوهری} \\
زرِ تو بِریز بر گُهَر، چون که بمانْد زیرِ زر & بَرنجهید بر زَبَر، آن سبک است و اَبْتری\درنمایه{زر تو بریز بر} \\
ور بجهید بر زَبَر، قیمت اوست بیش‌تر & بیش کُنَش نثارْ زَر، هست عزیز گوهری\درنمایه{ور بجهید بر زبر} \\
ما گُهریم و این جهان همچو زَری در امتحان & بر سرِ زَر برآ که: لا، گر تو نه‌ای مُحَقَّری\درنمایه{ما گهریم و این} \\
شهوتِ حلقْ بی‌نمک، شهوتِ فَرجْ پس دُوَک & با سگ و خوک مشترک، با خر و گاو همسری\درنمایه{شهوت حلق بی‌نمک} \\
نیست سزایِ مِهْتری، نیست هوایِ سروری & همت شاه و سَنْجری، قبله‌گَهِ پیمبری\درنمایه{نیست سزای مهتری} \\
عشق و نیاز و بندگی، هست نشانِ زندگی & در طلبِ تجلّی‌یی، در نظریّ و منظری\درنمایه{عشق و نیاز و} \\
آبِ حیاتْ جُستَنی، جامه در آبْ شُستنی & بر درِ دلْ نشستنی، تا بگشایدت دری\درنمایه{آب حیات جستنی} \\
در طرب و معاشقه، در نظر و مُعانقه & فرض بُوَد مسابقه بر دلِ هر مظفری\درنمایه{در طرب و معاشقه} \\
نیست روش طرنطران، بنگر سویِ آسمان & در تَک و پویِ اختران، هر یک چون مُسَخَّری\درنمایه{نیست روش طرنطران} \\
روزِ خُنوسشان ببین، شامِ کُنوسشان ببین & سیرِ نفوسشان ببین، گِردِ سرایِ مِهْتری\درنمایه{روز خنوسشان ببین} \\
غارب و شارقانِ حق، طالب و عاشقانِ حق & در تَک و پوی و در سَبَق، بی‌قدمیّ و بی‌پری\درنمایه{غارب و شارقان حق} \\
گرم‌رویِّ خَور نگر، شب‌رویِ قمر نگر & وَلْوَلهٔ سحر نگر، راست چو روزِ مَحْشری\درنمایه{گرم روی خور} \\
جانِ تقیْ فرشته‌ای، جانِ شقیْ دُرشته‌ای & نفسِ کریمْ کَشتی‌یی، نَفْسِ لَئیمْ لنگری\درنمایه{جان تقی فرشته‌ای} \\
رحمْ چو جویِ شیر بین، شهوتْ جویِ انگبین & عمرْ چو جوی آب دان، شوقْ چو خمرِ اَحمری\درنمایه{رحم چو جوی} \\
در تو نهان چهارجو، هیچ نبینی‌اَش که کو & همچو صفات و ذاتِ هو هست نهان و ظاهری\درنمایه{در تو نهان چهار} \\
جوششِ شوق از کجا، جنبشِ ذوق از کجا%
\rlap{?}%
  & لذَّتِ عمر در کمین، رحم به زیرِ چادری\درنمایه{جوشش شوق از } \\
خلق شده شکارِ او، فُرجه‌کُنانِ کارِ او & در پی اختیارِ او، هر یک بسته زیوری\درنمایه{خلق شده شکار} \\
شبْ به مثالِ هندوی، روزْ مثالِ جادوی & عدلْ مثالِ مشعله، ظلم چو کور یا کَری\درنمایه{شب به مثال} \\
عقلْ حریفِ جنگی‌یی، نَفْس مثالِ زنگی‌یی & عشقْ چو مست و بَنگی‌یی، صبر و حیا چو داوری\درنمایه{عقل حریف جنگیی} \\
شاه بگفته نکته‌ای، خُفْیه به گوشِ هر کسی & گفته به جانِ هر یکی، غیرِ پیامِ دیگری\درنمایه{شاه بگفته نکته‌ای} \\
جنگْ میانِ بندگان، کینه میانِ زندگان & او فکند به هر زمان، اینْت ظریفْ‌یاوری\درنمایه{جنگ میان بندگان} \\
گفت حدیثِ چرب و خوش، با گُل و داد خنده‌اَش & گفت به ابر نکته‌ای، کرد دو چشمِ او تَری\درنمایه{گفت حدیث چرب} \\
گوید گُل که: بزم بِهْ، گوید: ابر گریه بِهْ & هیچ یکی ز یکدگر، پند نکرده باوری\درنمایه{گوید گل که بزم} \\
گفته به شاخ: رقص کن، گفته به برگ: کف بِزَن & گفته به چرخ: چرخ‌زن، گِردِ منازلِ ثَری\درنمایه{گفته به شاخ} \\
گفته به عقل: طیره شو، گفته به عشق: خیره شو & گفته به صبر: خون گِری در غمِ هجرِ دلبری\درنمایه{گفته به عقل} \\
گفته به رخ: بخند خوش، گفته به زلف: پَرده کَش & گفته به باد: دَررُبا پرده ز رویِ عَبْهَری\درنمایه{گفته به رخ بخند} \\
گفته به موج: شور کن، کف ز زلالْ دور کُن & گفته به دل: عبور کن بر رخِ هر مُصوَّری\درنمایه{گفته به موج شور} \\
هر طرفی علامتی، هر نفسی قیامتی & تا نَکُنی ملامتی، گر شده‌ام سخنوری\درنمایه{هر طرفی علامتی} \\
بر سرِ من نِبِشت حق، در دلِ من چه کِشتْ حق & صبرِ مرا بِکُشت حق، صبر نمانْد و صابری\درنمایه{بر سر من نبشت} \\
این همه آب و روغن است، آنچه درین دلِ من است & آه چه جایِ گفتن است؟ آه ز عشق‌پروری\درنمایه{این همه آب و} \\
لاحَ صَبُوحُ سِرِّهِ فاحَ نسیمُ بِرِّهِ & جاءَ اَوانُ دَرِّهِ، بَرَّزَهُ لِمَنْ یَری\درنمایه{لاح صبوح سره} \\
اَنْزَلَهُ مِنَ الْعُلیٰ، اَنْشَأَهُ مِنَ الْوَلا & اَمْلأَهُ مِنَ الْمَلا، فَهَّمَهُ لِمَنَ دَری\درنمایه{انزله من العلی} \\
زَیَّنَهُ لِوَصْلِهِ، اَلْحَقَهُ بِاَصْلِهِ & نَوَرَّهُ بِنُورِهِ، اَیْقَظَهُ مِنَ الْکَری\درنمایه{زینه لوصله الحقه} \\
لَیْسَ لَهمْ نَدیدُهُ، کُلُّهُمُ عَبیدُهُ & عَزَّ وَ جَلَّ وَاغْتَنیٰ لَیْسَ یُرامُ بِالشِّری\درنمایه{لیس لهم ندیده } \\
اَکْرَمَنا اَبَرَّنا، طَیَّبَنا و سَرَّنا & حَدَّثَنا بِما نَجی، اَخْبَرَنا بِما جَری\درنمایه{اکرمنا ابرنا طیبنا} \\
طابَ جِوارُ ظِلِّهِ، مَنَّ عَلیٰ مُقِلِّهِ & عَزَّ وجودُ مِثْلِهِ فی الْبُلدانِ وَالْقُری\درنمایه{طاب جوار ظله} \\
از تبریزْ شمسِ دین، یک سحری طلوع کرد & ساخت شعاعِ نورِ او، از دلِ بنده مَظْهَری\درنمایه{از تبریز شمس} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۵}
\begin{traditionalpoem}
 آمده‌ای که رازِ من بر همگان بیان کنی & و آن شَهِ بی‌نشانه را، جلوه دهی، نشان کنی\درنمایه{آمده‌ای که راز} \\
دوشْ خیالِ مستِ تو، آمد و جامْ بر کفش & گفتم: میْ نمی‌خورم، گفت: مکن، زیان کنی\درنمایه{دوش خیال مست} \\
گفتم: ترسم اَرْ خورَم، شرم بِپَرَّد از سرم & دست بَرَم به جعدِ تو، باز ز من کران کنی\درنمایه{گفتم ترسم ار} \\
دید که ناز می‌کنم، گفت: بیا، عجب کسی & جان به تو روی آورد، رویْ بِدو گران کنی%
\rlap{?}%
\درنمایه{دید که ناز می‌کنم} \\
با همگان پَلاس و کم، با چو منی پَلاس هم%
\rlap{?}%
  & خاصبک نهان منم راز ز من نهان کنی\درنمایه{با همگان پلاس} \\
گنجِ دلِ زمینْ منم، سر چه نهی تو بر زمین & قبلهٔ آسمان منم، رو چه به آسمان کنی‌%
\rlap{?}%
\درنمایه{گنج دل زمین منم} \\
سویِ شهی نگر که او نورِ نظر دهد تو را & ور به ستیزه سر کشی، روزِ اجل چنان کنی\درنمایه{سوی شهی نگر} \\
رنگِ رخت که داد؟ رو، زرد شو از برایِ او & چون ز پی سیاهه‌ای رویْ چو زعفران کنی%
\rlap{?}%
\درنمایه{رنگ رخت که داد} \\
همچو خروس باش نَر، وقت‌شناس و پیش‌رو & حیف بُوَد خروس را ماده چو ماکیان کنی\درنمایه{همچو خروس باش} \\
کژ بنشین و راست گو، راست بُوَد سِزا بُوَد & جان و روانِ تو منم، سوی دگر روان کنی%
\rlap{?}%
\درنمایه{کژ بنشین و راست} \\
گر به مثالِ اَقْرِضوا، قرض دهی قُراضه‌ای & نیمْ قُراضه قلب را، گنج کنی و کان کنی\درنمایه{گر به مثال اقرضوا} \\
وَرْ دو سه روز چشم را بند کنی به اِتَّقُوا & چشمهٔ چشمِ حسِّ را بحرِ دُرِ عیان کنی\درنمایه{ور دو سه روز} \\
وَرْ به نشانِ ما رَوی راستْ چو تیرْ ساعتی & قامتِ تیرِ چرخ را بر زِهِ خود کمان کنی\درنمایه{ور به نشان ما} \\
بهتر ازین کَرَم بُوَد؟ جرمْ تو را، گنهْ تو را & شرح کنم که پیش من بر چه نمط فغان کنی\درنمایه{بهتر از این کرم} \\
بس، که نگنجد آن سخن، کو بِنِبشت در دهان & گر همه ذرّه ذرّه را بازکَشی، دهان کنی\درنمایه{بس که نگنجد آن} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۶}
\begin{traditionalpoem}
 ای که به لطف و دلبری از دو جهانْ زیاده‌ای & ای که چو آفتاب و مَهْ دستِ کرم گشاده‌ای\درنمایه{ ای که به لطف} \\
صبح که آفتابْ خود سَر نزده‌ست از زمین & جامِ جهان‌نمای را بر کفِ جانْ نهاده‌ای\درنمایه{ ای که به لطف} \\
مَهْدی و مُهْتَدی تویی، رحمتِ ایزدی تویی & رویِ زمین گرفته‌ای، دادِ زمانه داده‌ای\درنمایه{مهدی و مهتدی تویی} \\
مایهٔ صد ملامتی، شورشِ صد قیامتی & چشمهٔ  مشکِ دیده‌ای، جوششِ خُنْبِ باده‌ای\درنمایه{مایه صد ملامتی} \\
سر نَبَرد هر آن که او سر کشد از هوایِ تو & ز آنک به گردنِ همه بسته‌تَر از قلاده‌ای\درنمایه{سر نبرد هر آن} \\
خیز دلا و خلق را سویِ صبوح بانگ زن & گر چه ز دوشْ بی‌خودی، بی‌سر و پا فتاده‌ای\درنمایه{خیز دلا و خلق} \\
هر سحری خیالِ تو دارد میلِ سَردِهی & دشمنِ عقل و دانشی، فتنهٔ مردِ ساده‌ای\درنمایه{هر سحری خیال تو} \\
همچو بهارْ ساقی‌یی، همچو بهشتْ باقی‌یی & همچو کبابْ قوَّتی، همچو شرابْ شاده‌ای\درنمایه{همچو بهار ساقی‌یی} \\
خیز دلا! کَشان کَشان، رو سویِ بزمِ بی‌نشان & عشقْ سَواَره‌ات کند، گر چه چنین پیاده‌ای\درنمایه{خیز دلا کشان} \\
ذرّه به ذرّه ای جهان، جانبِ تو نظرکنان & گوهرِ آب و آتشی، مونسِ نَرّ و ماده‌ای\درنمایه{ذره به ذره ای} \\
این تَنِ همچو غرقه را تا نکنی ز سَر بُرون & بندِ ردا و خرقه‌ای، مردِ سَر سجاده‌ای\درنمایه{این تن همچو غرقه} \\
بادهٔ خامشانه خور، تا برَهی ز گفت و گو & یا حَیوانِ ناطقی، جمله ز نطقْ زاده‌ای\درنمایه{باده خامشانه خور} \\
لطف‌نِمای ساقیا! دست بگیرْ مست را & جانبِ بزمِ خویش کَش شاهِ طریق! جاده‌ای\درنمایه{لطف‌نمای ساقیا} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۷}
\begin{traditionalpoem}
 کعبه طواف می‌کند، بر سرِ کویِ یک بُتی & این چه بُت است ای خدا! این چه بلا و آفتی\درنمایه{کعبه طواف می‌کند} \\
ماهِ دُرست پیشِ او، قُرصِ شکسته بسته‌ای & بر شِکَرش نبات‌ها، چون مگسی است زحمتی\درنمایه{ماه درست پیش او} \\
جمله ملوک راهِ دین، جمله ملایکِ امین & سجده‌کنان که: ای صنم! بهرِ خدایْ رحمتی\درنمایه{جمله ملوک راه دین} \\
اهلِ هزار بحر و کف، گوهرِ عشق را صدف & زان سویِ عزت و شرف، سختْ بلندهمتی\درنمایه{اهل هزار بحر و} \\
اوست بهشت و حور خود، شادی و عیش و سورِ خود & در غلباتِ نورِ خود، آهْ عظیمْ آیتی\درنمایه{اوست بهشت} \\
بشنو این خطاب را، ساخته شو جواب را & ذرّه مر آفتابِ را گشت حریف و بابَتی\درنمایه{بشنو این خطاب را} \\
ای تبریز مَحْرمت، شمسِ هزار مَکْرَمت & گشته سخن سبوصفت بر یَمِ بی‌نهایتی\درنمایه{ای تبریز محرمت} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۸}
\begin{traditionalpoem}
 نیست به جز دوامِ جانْ ز اهلْ‌دلان روایتی & راحت‌هایِ عشق را نیست چو عشقْ غایتی\درنمایه{ نیست به جز دوام} \\
شُکر شنیدم از همه، تا چه خوشند این رمه & هان! مَپَذیر دَمدَمه زان که کند شکایتی\درنمایه{شکر شنیدم از} \\
عشقْ مه است جمله رو، ماه حسد بَرَد بِدو & جز که ندایِ اَبْشِروا نیست ورا قرائتی\درنمایه{عشق مه است} \\
هر سحری حلاوتی، هر طرفی طراوتی & هر قدمی عجایبی، هر نفسی عنایتی\درنمایه{هر سحری حلاوتی} \\
خوبی جان چو شد ز حد، وان مدد است بر مدد & هست برایِ چشمِ بَد، نیک بلا حمایتی\درنمایه{خوبی جان چو شد} \\
پشتِ  فلک ز جست و جو، گشته چو عاشقانْ دوتو & زان که جمالِ حسنِ هو، نادره است و آیتی\درنمایه{پشت  فلک ز جست} \\
پرتوِ رویِ عشقْ دان، آن که به هر سحرگهان & شمس کَشید نیزه‌ای، صبح فَراشتْ رایتی\درنمایه{پرتو روی عشق} \\
عشقْ چو رهنمون کند، روحْ در او سکون کند & سر ز فلک بُرون کند، گوید: خوشْ ولایتی\درنمایه{عشق چو رهنمون کند} \\
ایزد گفت عشق را: گر نَبُدی جمالِ تو & آینهٔ وجود را کی کُنَمی رعایتی\درنمایه{ایزد گفت عشق را} \\
گر چه که میوه آخر است، ور چه درخت اوَّل است & میوه ز رویِ مَرتَبَت داشت بَرو بَدایَتی\درنمایه{گر چه که میوه} \\
چند بُوَد بیانِ تو، بیش مگو به جانِ تو & هست دل از زبانِ تو در غم و در نِکایَتی\درنمایه{چند بود بیان تو} \\
خلوتیان گریخته، نُقلِ سکوت ریخته & زان که سکوتْ مست را هست قَوی وِقایتی\درنمایه{خلوتیان گریخته نقل} \\
گر چه نوایِ بلبلان هست دوایِ بی‌دلان & خامش تا دهد تو را عشقْ جَزین جَرایَتی\درنمایه{گر چه نوای بلبلان} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۶۹}
\begin{traditionalpoem}
 آه، خجسته‌ساعتی، که صنما به من رسی & پاک و لطیف همچو جان، صبح‌دَمی به تَن رسی\درنمایه{آه خجسته ساعتی} \\
آن سرِ زلف سَرکَشت گفته مرا که: شب خوشت & زین سفر چو آتشت، کی تو بدین وطن رسی\درنمایه{آن سر زلف} \\
کی بُوَد آفتابِ تو در دلِ چون حمل رسد%
\rlap{?}%
  & تا تو چو آبِ زندگی بر گُل و بر سَمَن رسی\درنمایه{کی بود آفتاب} \\
همچو حسن ز دستِ غم، جرعهٔ زهر می‌کَشَم & ای تریاقِ احمدی، کی تو به بوالحسن رسی%
\rlap{?}%
\درنمایه{همچو حسن ز} \\
گر چه غمت به خونِ من، چابک و تیز می‌رود & هست امید جان که تو در غمِ دل شکن رسی\درنمایه{گر چه غمت به} \\
جمله تو باشی آن زمان، دل شده باشد از میان & پاک شود بدن چو جان، چون تو بدین بدن رسی\درنمایه{جمله تو باشی} \\
چرخ فرو سِکُل تو خوش، ننگِ فلک دگر مَکَش & بوک به بویِ طُرّه‌اَش، بر سر آن رَسَن رسی\درنمایه{چرخ فروسکل تو } \\
زن ز زنی بُرون شود، مرد میانِ خون شود & چون تو به حسنِ لَمْ یَزَل بر سرِ مرد و زن رسی\درنمایه{زن ز زنی برون} \\
حسنِ تو پایْ درنهد، یوسفِ مصر سر نهد & مرده ز گور بَر جهد چون به سرِ کفن رسی\درنمایه{حسن تو پای} \\
لطفِ خیالِ شمسِ دین، از تبریز در کمین & طالبِ جان شَوی چو دین، تا به چه شکل و فن رسی\درنمایه{لطف خیال شمس}
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۰}
\begin{traditionalpoem}
 جان به فدایِ عاشقان، خوش هوسی‌ست عاشقی & عشقْ پَر است ای پسر! باد هواست مابقی\درنمایه{جان به فدای} \\
از میِ عشقْ سرخوشم، آتشِ عشقْ مَفْرشم & پایْ بِنه در آتشم، چند ازین منافقی%
\rlap{?}%
\درنمایه{از می عشق} \\
از سویِ چرخ تا زمین، سلسله‌ای است آتشین & سلسله را بگیر اگر در رَهِ خود محقِّقی\درنمایه{از سوی چرخ تا} \\
عشق مپرس چون بُوَد، عشقْ یکی جنون بُوَد & سلسله را زبون بُوَد، نی به طریقِ احمقی\درنمایه{عشق مپرس چون} \\
عشقْ پَر است ای پسر! عشقْ خوش است ای پسر & رو، که به جانِ صادقان، صاف و لطیف و صادقی\درنمایه{عشق مپرس چون} \\
راهِ تو چون فنا بُوَد، خصمْ تو را کجا بُوَد%
\rlap{?}%
  & طاقتِ تو که را بُوَد؟ کآتشِ تیزِ مطلقی\درنمایه{راه تو چون فنا} \\
جانِ مرا تو بنده کن، عیشِ مرا تو زنده کن & مست کن و بیافرین بازنمایْ خالقی\درنمایه{جان مرا تو بنده} \\
یک نفسی خموش کن، در خَمشی خروش کن & وقتِ سخن تو خامشی، در خَمشی تو ناطقی\درنمایه{یک نفسی خموش} \\
بی‌دل و جانْ سخن‌وَری شیوهٔ گاوِ سامری & راست نباشد ای پسر! راست بُرو که حاذقی\درنمایه{بی‌دل و جان} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۱}
\begin{traditionalpoem}
 سوخت یکی جهان به غم، آتشِ غم پدید نی & صورتِ این طلسم را هیچ کسی بدید؟ نی\درنمایه{سوخت یکی جهان} \\
می‌کشدم به هر طرف، قوَّتِ کَهربایِ او & ای عجبا بدید کس آن که مرا کَشید؟ نی\درنمایه{می‌کشدم به هر } \\
هست سماع، چنگْ نی؟ هست شراب، رنگْ نی & صد قدح است بر قدح، آن که قدح چشید نی\درنمایه{هست سماع چنگ} \\
عشقْ قَرابه‌باز و من، در کفِ او چو شیشه‌ای & شیشه شکست زیرِ پا، پایِ کسی خلید؟ نی\درنمایه{عشق قرابه‌باز و } \\
در قدمِ روندگان، شیخ و مُریدْ بی‌عدد & در نفسِ یگانگی، شیخ نه و مُرید نی\درنمایه{در قدم روندگان} \\
آن که میانِ مردمان، شهره شد و حدیث شد & سایهٔ بایزید بُد، مایهٔ بایزید نی\درنمایه{آن که میان مردمان} \\
مژده دهید عاشقان، عیدِ وصال می رسد & زان که ندید هیچ‌کس خود رمضان و عید نی\درنمایه{مژده دهید عاشقان} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۲}
\begin{traditionalpoem}
 چشمِ تو خواب می‌رود، یا که تو ناز می‌کُنی%
 \rlap{?}%
   & نی به خدا که از دغلْ چشمْ فَراز می‌کنی\درنمایه{چشم تو خواب} \\
چشمْ بِبسته‌ای که تا خواب کُنی حریف را & چون که بخفت، بر زرش دستْ دراز می‌کنی\درنمایه{چشم ببسته‌ای که} \\
سلسلهٔ گشاده‌ای، دام ابد نهاده‌ای & بند کی سخت می‌کُنی؟ بندِ که باز می‌کنی%
\rlap{?}%
\درنمایه{سلسله‌ گشاده‌ای} \\
عاشقِ بی‌گناه را بهرِ ثواب می‌کُشی & بر سَر گورِ کُشتگان، بانگِ نماز می‌کنی\درنمایه{عاشق بی‌گناه} \\
گَهْ به مِثالِ ساقیان، عقلْ ز مغز می‌بری & گَهْ به مِثالِ مطربان، نَغْنَغه ساز می‌کنی\درنمایه{گه به مثال ساقیان} \\
طبلِ فِراق می‌زنی، نایِ عراق می‌زنی & پردهٔ بوسَلَیک را جُفتِ حِجاز می‌کنی\درنمایه{طبل فراق می‌زنی} \\
جان و دلِ فقیر را، خسته‌دلِ اسیر را & از صدقاتِ حسنِ خود، گنجِ نیاز می‌کنی\درنمایه{جان و دل فقیر} \\
پَردهٔ چرخْ می‌دَری، جلوهٔ مُلْک می‌کنی & تاجِ شَهان همی‌بَری، مِلْکِ اَیاز می‌کنی\درنمایه{پرده چرخ می‌دری} \\
عشقِ مَنیّ و عشق را صورت شکل کی بُوَد%
\rlap{?}%
  & این که به صورتی شدی، این به مجاز می‌کنی\درنمایه{عشق منی و} \\
گنج بِلا نهایتی، سکّه کجاست گنج را & صورتِ سکّه گر کنی، آن پیِ گاز می‌کنی\درنمایه{گنج بلا نهایتی} \\
غرقِ غنا شو و خمش، شرم بِدار، چند چند & در کَنَفِ غنایِ او نالهٔ آز می‌کنی\درنمایه{غرق غنا شو و} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۳}
\begin{traditionalpoem}
 آبْ  تو دِهٔ گسسته را در دو جهانْ سقا تویی & بار تو دِهْ شکسته را، بارگهِ وفا تویی\درنمایه{آب  تو ده گسسته} \\
برجِ نشاط رخنه شد، لشکرِ دلْ برهنه شد & میمنه را کُلَهْ تویی، مَیْسَره را قبا تویی\درنمایه{برج نشاط رخنه} \\
میْ‌زده می‌ْایم ما، کوفتهْ دیی‌ام ما & چشم نهاده‌ایم ما در تو که توتیا تویی\درنمایه{می زده مییم} \\
رویْ مَتاب از وفا، خاکْ مریز بر صفا & آبِ حیاتی و حیا، پُشتِ دل و بقا تویی\درنمایه{روی متاب از وفا} \\
چرخْ تو را ندا کُند، بهرِ تو جانْ فدا کند & هر چه ز تو زیان کند، آن همه را دَوا تویی\درنمایه{چرخ تو را ندا} \\
خیز! بیار باده‌ای، مرکبِ هر پیاده‌ای & بهرِ زکاتِ جانِ خود، ساقیِ جانِ ما تویی\درنمایه{خیز بیار باده‌ای} \\
این خبر و مُجادلی، نیست نشانِ یک‌دلی & گردنِ این خبر بِزَن، شِحْنهٔ کبریا تویی\درنمایه{این خبر و مجادلی} \\
گردنِ عربده بِزن، وسوسه را ز بُن بِکن & بادهٔ خاص درفکن، خاصبَکِ خدا تویی\درنمایه{گردن عربده بزن} \\
وقتِ لقایِ یوسفان، مست بُدند کَفْ‌بُران & ما نه کمیم از زنان، یوسفِ خوش‌لقا تویی\درنمایه{وقت لقای یوسفان} \\
از رخِ دوست باخبر، وز کفِ خویشْ بی‌خبر & این خبری‌ست معتبر پیشِ تو، کاوستا تویی\درنمایه{از رخ دوست باخبر} \\
پُر کن زان میِ نهان، تا بخوریم بی‌دهان & تا که بداند این جهانْ باز که کیمیا تویی\درنمایه{پر کن زان می} \\
بادهٔ کهنه خدا، روزِ اَلَست رهنما & گشته به دستِ انبیا، وارثِ انبیا تویی\درنمایه{باده کهنه خدا} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۴}
\begin{traditionalpoem}
 ریگْ ز آب سیر شد، من نشدم، زهی زهی & لایقِ خرکمانِ من نیست درین جهان زهی\درنمایه{ ریگ ز آب سیر} \\
بحرْ کمینه شربتم، کوهْ کمینه‌لقمه‌ام & من چه نهنگم ای خدا! بازگشا مرا رَهی\درنمایه{بحر کمینه شربتم} \\
تشنه‌تر از اجل منم، دوزخ‌وار می‌تَنَم & هیچ رسد عجب مرا، لقمهٔ زَفتِ فربهی%
\rlap{?}%
\درنمایه{تشنه‌تر از اجل} \\
نیست نزارِ عشق را جز که وصالْ داروی & نیست دهانِ عشق را جز کفِ تو، علف‌دهی\درنمایه{نیست نزار عشق} \\
عقلْ  به دامِ تو رسد، هم سر و ریشْ گُم کند & گرچه بُوَد گران‌سری، گر چه بُوَد سبک جَهی\درنمایه{عقل  به دام تو} \\
صدقْ‌نهنده هم تویی، در دلِ هر موحّدی & نقش‌کننده هم تویی، در دلِ هر مُشَبِّهی\درنمایه{صدق نهنده هم} \\
نوحْ ز اوجِ موجِ تو، گشته حریفِ تخته‌ای & روحْ ز بویِ کویِ تو، مست و خراب و والهی\درنمایه{نوح ز اوج موج} \\
خامش باش و باز رو، جانبِ قصرِ خامشان & باز به شهرِ عشق رو، ای تو فکنده در دهی\درنمایه{خامش باش و} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۵}
\begin{traditionalpoem}
 باز تُرُش شدی مگر یارِ دگر گُزیده‌ای & دستِ جفا گشاده‌ای، پایِ وفا کشیده‌ای\درنمایه{باز ترش شدی} \\
دوشْ ز دردِ دلْ مها! تا به سحر نخفته‌ام & زان که تو مکر دشمنان، در حقِ من شنیده‌ای\درنمایه{دوش ز درد دل} \\
ای دَمِ آتشینِ منْ خیز! تویی گواهِ دل & ای شبِ دوشِ منْ بیا، راست بگو، چه دیده‌ای%
\rlap{?}%
\درنمایه{ای دم آتشین} \\
آینه‌ای خریده‌ای، می‌نگری به رویِ خود & در پسِ پرده رفته‌ای، پردهٔ من دریده‌ای\درنمایه{آینه‌ای خریده‌ای} \\
عقلْ کجا که من کنون چارهٔ کارِ خود کنم%
\rlap{?}%
  & عقل بِرَفت، یاوه شد تا تو به من رسیده‌ای\درنمایه{عقل کجا که من} \\
لعبتِ صورتِ مرا، دوخته‌ای به جادوی & سوزن‌هایِ بوالعجب، در دلِ من خلیده‌ای\درنمایه{لعبت صورت مرا} \\
بر در و بام دل نگر، جمله نشانِ پایِ توست & بر در و بامِ مردمان، دوش چرا دویده‌ای%
\rlap{?}%
\درنمایه{بر در و بام دل} \\
هر که حدیث می‌کند، بر لبِ او نظر کنم & از هوسِ دهانِ تو، تا لبِ که گزیده‌ای\درنمایه{هر که حدیث می‌کند} \\
تهمتِ دزد برنهم، هر که دهد نشانِ تو & کاین ز کجا گرفته‌ای؟ وین ز کجا خریده‌ای%
\rlap{?}%
\درنمایه{تهمت دزد برنهم} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۶}
\begin{traditionalpoem}
 هین که خروس بانگ زد، وقتِ صبوح یافتی & شرح نمی‌کنم، که بس عاقل را اشارتی\درنمایه{هین که خروس} \\
فهم کنی تو خود، که تو زیرکْ و پاک خاطری & باده بیار و دل بِبَر، زود بکن تجارتی\درنمایه{فهم کنی تو} \\
نایْ به نُه دهان همی‌آرد صبحْ ناله‌ای & چنگ ز چنگِ هجرِ تو، کرد حَزین شکایتی\درنمایه{نای به نه دهان} \\
دَردِه بی‌دریغ ازان شیره و شیرِ رایگان & شیر و نَبیدِ خلد را نیست حَدیّ و غایتی\درنمایه{درده بی‌دریغ} \\
دَردِه بادهٔ چو زر، پاک ز خویشمان بِبَر & نیست بتر ز با خودی مذهبِ ما جنایتی\درنمایه{درده باده چو زر} \\
بادهٔ شادِ جان‌فزا تحفه بیار از سَما & تا غم و غصّه را کند اَشْقرِ میْ سیاستی\درنمایه{باده شاد جان‌فزا} \\
عقل ز نُقلِ تو شود منتقل از عَقیله‌ها & دانشِ غیب یابد و تبصره و فَراستی\درنمایه{عقل ز نقلِ تو} \\
جامْ تو را چو دل بُوَد در سر و سینه شعله‌ای & مستِ تو را چه کم بُوَد تجربه یا کفایتی\درنمایه{جام تو را چو} \\
دست که یافت مشربی، ماند ز حرص و مَکْسَبی & سر که بیافت آن طرب، کی طلبد ریاستی\درنمایه{دست که یافت} \\
شستِ تو ماهیِ مرا چلّه نشاند مدّتی & دامِ تو کرکسِ مرا داد به غمْ ریاضتی\درنمایه{شست تو ماهی} \\
قطره ز بحرِ فضلِ تو یافت عجب تَبَدُّلی & پاکدلیّ و صفوَتی، توسعه و اِحاطتی\درنمایه{قطره ز بحر فضل} \\
نَفْسِ خسیسِ حرص‌خو، عاشقِ مال و گفت و گو & یافت به گنجِ رحمتت از دو جهانْ فراغتی\درنمایه{نَفْس خسیس حرص‌خو} \\
ترکِ زیارتت شها! دان ز خری، نه بی‌خری & زان که به جانْست متَّصلْ حجِّ تو بی‌مَسافتی\درنمایه{ترک زیارتت شها} \\
هیچ مگو دلا! هَلا، طاقتِ رنج نیستم & طاق شو از فُضولِ خود، حاجت نیست طاقتی\درنمایه{هیچ مگو دلا} \\
طاقتِ رنجِ هر کسی داری و می‌کَشی بسی & طاقتِ گنج نیسْتَت این چه بُوَد خساستی%
\rlap{?}%
\درنمایه{طاقت رنج هر} \\
سرِّ دلِ تو جز وَلا، تا نَبُوَد، که بی‌گُمان & بر سر بینی‌اَت کُند، سرِّ دلت علامتی\درنمایه{سر دل تو جز} \\
حشر شود ضمیرِ تو، در سخن و صفیرِ تو & نقد شود در این جهان عرضِ تو را قیامتی\درنمایه{حشر شود ضمیر} \\
از بد و نیکِ مجرمان، کُنْد نشد وفایِ تو & زان که تو راست در کرم ثابتی و مهارتی\درنمایه{از بد و نیک} \\
جان و دلِ مرید را از شهواتِ ما و من & جز ز زلالِ بحرِ تو، نیست یقینْ طهارتی\درنمایه{جان و دل مرید} \\
متَّقیان به بادیه، رفته عشا و غادیه & کعبه روان شده به تو، تا که کُند زیارتی\درنمایه{متّقیان به بادیه} \\
روحْ سجود می‌کُند، شُکرِ وجود می‌کند & یافت ز بندگیِّ تو سروری و سیادتی\درنمایه{روح سجود می‌کند} \\
بر کرم و کرامتِ خندهٔ آفتابِ تو & ذرّه به ذرّه را بُوَد نوعِ دگر شهادتی\درنمایه{بر کرم و کرامت} \\
جمله به جست و جویِ تو مُعْتکفانِ کویِ تو & رویْ به کعبهٔ کرم، مُشْتَغلِ عبادتی\درنمایه{جمله به جست و} \\
پنج حس از مصاحفِ نور و حیاتِ جامِعَت & یاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی\درنمایه{پنج حس از} \\
گاه چو چنگ می‌کُند پیشِ درت رکوعِ خوش & گاه چو نایْ می‌کُند بهرِ دمِ تو قامتی\درنمایه{گاه چو چنگ} \\
بس کن ای خرد از این ناله و قصّهٔ حزین & بویْ بَرَد به خامشی هر دلِ باشهامتی\درنمایه{بس کن ای خرد} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۷}
\begin{traditionalpoem}
 سرکهٔ هفت ساله را از لبِ او حلاوتی & خاربُنانِ خشک را از گُلِ او طراوتی\درنمایه{ سرکه هفت ساله} \\
جان و دلِ فسرده را از نظرش گُشایشی & سنگِ سیاهِ مُرده را از گذرش سعادتی\درنمایه{جان و دل فسرده} \\
از گذری که او کُند، گردد سردْ دوزخی & وز نظری که افکند، زنده شود ولایتی\درنمایه{از گذری که او} \\
مُرده ز گور بَر جَهد آید و مستمع شود & گر بتِ من ز مرده‌ای یاد کُند حکایتی\درنمایه{مرده ز گور برجهد} \\
آن که ز چشمِ شوخِ او هر نَفَسی‌ست فتنه‌ای & آن که ز لطفِ قامتش، هر طرفی قیامتی\درنمایه{آن که ز چشم} \\
آه که در فراقِ او، هر قدمی‌ست آتشی & آه که از هوایِ او می‌رسدم ملامتی\درنمایه{آه که در فراق} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۸}
\begin{traditionalpoem}
 باز چه شد تو را دلا؟ باز چه مکر اندری%
 \rlap{?}%
   & یک نَفَسی چو بازی و یک نَفَسی کبوتری\درنمایه{باز چه شد} \\
همچو دعایِ صالحان، دی سویِ اوج می‌شدی & باز چو نورِ اختران، سویِ حضیضْ می‌پَری\درنمایه{همچو دعای صالحان} \\
کُشت مرا به جانِ تو، حیله و داستانِ تو & سیل تو می‌کَشَد مرا، تا به کُجام می‌بری\درنمایه{کشت مرا به جان} \\
از رَحَموت گشته‌ای، در رَهَبوت رفته‌ای & تا دَمِ مهر نَشْنوی، تا سویِ دوست ننگری\درنمایه{از رحموت گشته‌ای} \\
گر سبکی کند دلم، خنده زنی که، هین، بِپَر & چون که به خود فرو رَوَم، طعنه زنی که: لنگری\درنمایه{گر سبکی کند دلم} \\
خنده کنم، تو گویی‌اَم: چون سرِ پخته خنده زن & گریه کنم، تو گوییم: چون بُنِ کوزه می‌گِری\درنمایه{خنده کنم تو گوییم} \\
تُرک تویی، ز هندوان چهرهٔ ترک کم طلب & زان که نداد هند را صورتِ تُرک تَنْگَری\درنمایه{ترک تویی ز هندوان} \\
خنده نصیبِ ماه شد، گریه نصیبِ ابر شد & بختْ بِداد خاک را تابشِ زرِّ جعفری\درنمایه{خنده نصیب ماه شد} \\
حُسن ز دلبران طلب، درد ز عاشقانْ طلب & چهرهٔ زردْ جو ز من، وز رخِ خویش اَحْمری\درنمایه{حسن ز دلبران} \\
من چو کمینه‌بنده‌ام، خاک شوم، ستم کَشَم & تو مَلِکیّ و زیبَدَت سرکشی و ستمگری\درنمایه{من چو کمینه بنده‌ام} \\
مست و خوشم کُن، آنگهی رقص و خوشی طلب ز من & در دهنم بِنِه شِکَر، چون تُرُشی نمی‌خوری\درنمایه{مست و خوشم} \\
دیگِ تواَم خوشی دهم چون که اَبایِ خوشْ پَزی & ور تُرُشی پزی، ز من هم تُرُشی برآوری\درنمایه{دیگ توام خوشی} \\
دیو شود فرشته‌ای، چون نگری دَرو تو خوش & ای پریی‌یی که از رُخت، بویْ نمی‌بَرَد پَری\درنمایه{دیو شود فرشته‌ای} \\
سحر چرا حرام شد؟ زان که به عهدِ حُسنِ تو & حیف بود که هر خسی لاف زَنَد ز ساحری\درنمایه{سحر چرا حرام شد} \\
ای دل! چون عتاب و غم هست نشانِ مهرِ او & تُرکِ عِتاب اگر کُند، دان که بُوِد ز تو بَری\درنمایه{ای دل چون عتاب} \\
ای تبریز! شمسِ دین، خسروِ شمسِ مَشرِقت & پرتوِ نورِ آن سری، عاریتی است ای سَری\درنمایه{ای تبریز شمس} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۷۹}
\begin{traditionalpoem}
 پیش از آن که از عَدَم، کرد وجودها سری & بی ز وجود وز عَدَم، باز شدم یکی دری\درنمایه{ پیش از آن که} \\
بی‌مه و سال، سال‌ها روحْ زده‌ستِ بال‌ها & نقطهٔ روحِ لَمْ یَزَل، پاک‌روی، قلندری\درنمایه{بی‌مه و سال} \\
آتشِ عشقِ لامکان، سوخته پاک جسم و جان & گوهرِ فقر در میان، بر مَثَلِ سَمندری\درنمایه{آتش عشق لامکان} \\
خود خورَد و فزون شود، آن که ز خود بُرون شود & سیم‌بَری که خون شود، از بَرِ خود خورَد بَری\درنمایه{خود خورد و فزون} \\
کورهٔ دل درآ بِبین، زان سویِ کافریّ و دین & زر شده جانِ عاشقان، عشقْ دکانِ زرگری\درنمایه{کوره دل درآ} \\
چهرهٔ فقر را فدا، فقرِ منزَّه از رِدا & کزْ رخِ فقرْ نور شد جمله ز عرش تا ثَری\درنمایه{چهره فقر را} \\
مست ز جامِ شمسِ دین، میکدهٔ الست بین & صد تبریز را ضَمین از غمِ آب و آذری\درنمایه{مست ز جام شمس} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۰}
\begin{traditionalpoem}
 ای دلِ بی‌قرارِ من! راست بگو چه گوهری%
 \rlap{?}%
   & آتشی‌یی تو؟ آبی‌یی؟ آدمی‌یی؟ تو یا پَری%
    \rlap{?}%
   \درنمایه{ای دل بی‌قرار} \\
از چه طرف رسیده‌ای؟ وز چه غذا چَریده‌ای & سویِ فَنا چه دیده‌ای؟ سویِ فنا چه می‌پَری%
 \rlap{?}%
\درنمایه{از چه طرف رسیده‌ای} \\
بیخِ مرا چه می‌کَنی؟ قصدِ فنا چه می‌کُنی%
 \rlap{?}%
  & راهِ خِرَد چه می‌زنی؟ پردهٔ خود چه می‌دری%
   \rlap{?}%
  \درنمایه{بیخ مرا چه می‌کنی} \\
هر حَیَوان و جانور، از عدمند بر حَذَر & جز تو که رَختِ خویش را سویِ عدم همی‌بری\درنمایه{هر حیوان و جانور} \\
گرم و شتاب می‌روی، مست و خراب می‌روی & گوش به پند کی نهی؟ عشوهٔ خلق کی خوری%
 \rlap{?}%
\درنمایه{گرم و شتاب می‌روی} \\
از سرِ کوهِ این جهان سیل تویی، روانْ روان & جانبِ بحرِ لامکان، از دَمِ من روان‌تری\درنمایه{از سر کوه این} \\
باغ و بهارْ خیره‌سَر، کَزْ چه نسیم می‌وزی & سوسن و سَروْ مستِ تو، تا چه گُلْی، چه عَبْهَری\درنمایه{باغ و بهار خیره} \\
بانکِ دَفی که صَنْجِ او نیست حریفِ چَنبرش & درنرود به گوشِ ما، چون هَذَیانِ کافری\درنمایه{بانک دفی که صنج} \\
موسیِ عشقِ تو مرا گفت که: لامِساسْ شو & چون نَگُریزم از همه؟ چون نَرمَم ز سامری%
 \rlap{?}%
\درنمایه{موسی عشق تو} \\
از همه من گریختم، گر چه میانِ مردمم & چون به میانِ خاکِ کان، نَقْدهٔ زرِّ جعفری\درنمایه{از همه من گریختم} \\
گر دو هزار بار زر، نعره زَنَد که: من زَرَم & تا نَرود ز کانْ بُرون نیست کَسیش مُشتری\درنمایه{گر دو هزار بار} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۱}
\begin{traditionalpoem}
 با همگان فُضولکی، چون که به ما مَلولکی%
 \rlap{?}%
   & رو، که بدین عاشقی سخت عظیمْ گولَکی\درنمایه{با همگان فضولکی} \\
ای تو فضولْ در هوا، ای تو ملولْ در خدا & چون تو ازانِ قان نه‌ای، رو که یکی مُغولکی\درنمایه{ای تو فضول در} \\
مَسْتَکِ خویش گشته‌ای، گَهْ تُرُشک، گهی خوشک & نازک و کِبْرَکَت که چه؟ در هنرک نُغولکی\درنمایه{مستک خویش گشته‌ای} \\
گر تو کتاب خانه‌ای، طالبِ باغِ جانْ نه‌ای & گر چه اَصیلَکی، ولی خواجه! تو بی‌اُصولکی\درنمایه{گر تو کتاب خانه‌ای} \\
رو تو به کیمیایِ جان، مسِّ وجود خرج کن & تا نشوی از او چو زر، در غمِ نیمْ‌پولکی\درنمایه{رو تو به کیمیای} \\
گفتم با ضمیرِ خود: چند خیالِ جسمیان & یا تو ز هر فسرده‌ای، سویِ دلم رسولکی\درنمایه{گفتم با ضمیر خود} \\
نورِ خدایگانِ جان، در تبریز شمسِ دین & کرد طریقِ سالکانْ ایمن، اگر تو غولکی\درنمایه{نور خدایگان جان در} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۲}
\begin{traditionalpoem}
 ای که لبِ تو چون شِکَر، هان، که قَرابه نشکنی & ویْ  که دلِ تو چون حجر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{ ای که لب تو} \\
عشقْ درون سینه شد، دلْ همه آبگینه شد & نرم درآ تو ای پسر، هان، که قَرابه نشکنی\درنمایه{عشق درون سینه} \\
هر که اسیرِ سَر بُوَد، دان که بُرونِ در بُوَد & خاصه که او بُوَد دو سَر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{هر که اسیر سر} \\
آن صنمِ لطیفِ تو، گر چه که شد حریفِ تو & دست به زلف او مبر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{آن صنم لطیف تو} \\
تا نکنی شناسِ او، از دلِ خود قیاسِ او & او دگر است و تو دگر، هان که قرابه نشکنی\درنمایه{تا نکنی شناس او} \\
چون که شوی تو مستِ او، باده خوری ز دستِ او & آن نَفَسی است با خطر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{چون که شوی تو} \\
مستْ درونِ سینه‌ها، بر سرِ آبگینه‌ها & نیکْ سبک تو بَرگذر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{مست درون سینه‌ها} \\
حق چو نمود در بشر، جمع شدند خیر و شر & خیره مشو درین خبر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{حق چو نمود در} \\
یا تبریزِ شمسِ دین، گر چه شدی تو همنشین & تا تو نَلافی از هنر، هان، که قرابه نشکنی\درنمایه{یا تبریز شمس دین} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۳}
\begin{traditionalpoem}
 تلخ کنی دهانِ من، قند به دیگران دهی & نَمْ ندهی به کشتِ من، آب به این و آن دهی\درنمایه{ تلخ کنی دهان} \\
جانِ منیّ و یارِ من، دولتِ پایدارِ من & باغِ من و بهارِ من، باغِ مرا خَزان دهی%
\rlap{?}%
\درنمایه{جان منی و یار} \\
یا جهتِ ستیزِ من، یا جهتِ گریزِ من & وقتِ نبات‌ریزِ من، وعده و امتحان دهی\درنمایه{یا جهت ستیز من} \\
عود که جود می‌کُند، بهرِ تو دود می‌کند & شیر سجود می‌کند، چون به سگْ استخوان دهی\درنمایه{عود که جود می‌کند} \\
برگذرم ز نُه فلک، گر گذری به کویِ من & پایْ نهم بر آسمان، گر به سرم اَمان دهی\درنمایه{برگذرم ز نه فلک} \\
عقل و خِرَد فقیرِ تو، پَرورشش ز شیرِ تو & چون نَشَود ز تیرِ تو، آن که بدو کمان دهی%
\rlap{?}%
\درنمایه{عقل و خرد فقیر} \\
در دو جهان بِنَنْگرد، آن که بدو تو بِنَگری & خسروِ خسروان شود، گر به گدا تو نان دهی\درنمایه{در دو جهان بننگرد} \\
جملهٔ تَنْ شِکَر شود، هر که بِدو شِکَر دهی & لقمه کند دو کون را آن که تواَش دهان دهی\درنمایه{جمله تن شکر} \\
گشتم جمله شهرها، نیست شِکَر مگر تو را & با تو مِکیس چون کُنم، گر تو شِکَر گران دهی\درنمایه{گشتم جمله شهرها} \\
گَهْ بِکُشی، گران دهی، گه همه رایگان دهی & یک نَفَسی چنین دَهی، یک نَفَسی چنان دهی\درنمایه{گه بکشی گران دهی} \\
مفخرِ مِهْر و مشتری، در تبریز شمسِ دین & زنده شود دلِ قمر، گر به قمر قِران دهی\درنمایه{مفخر مهر و مشتری} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۴}
\begin{traditionalpoem}
 خواجه! اگر تو همچو ما بی‌خود و شوخ و مستی‌یی & طوقِ قمر شکستی‌یی فوقِ فلک نشستی‌یی\درنمایه{ خواجه اگر تو} \\
کی دمِ کس شنیدی‌یی، یا غمِ کس کشیدی‌یی & یا زر و سیم چیدی‌یی، گر تو فناپرستی‌یی\درنمایه{کی دم کس} \\
برجهی‌یی به نیم‌شب، با شهِ غیبِ خوش‌لقب & ساغرِ بادهٔ طربْ بر سرِ غم شکستی‌یی\درنمایه{برجهی‌یی به نیم} \\
ای تو مدد حیات را، از جهتِ زکات را & طرّهٔ دلْرُبات را، بر دلِ من ببستی‌یی\درنمایه{ای تو مدد حیات} \\
عاشقِ مست از کجا؟ شرم و شکست از کجا%
\rlap{?}%
  & شَنگ و  وقیح بودی‌یی، گر گروِ اَلَسْتی‌یی\درنمایه{عاشق مست از} \\
ور ز شرابْ دَنگی‌یی، کی پی نام و ننگیی & ور تو چو من نهنگی‌یی، کی به درونِ شستی‌یی\درنمایه{ور ز شراب دنگیی} \\
باز رسید مستِ ما، داد قدح به دستِ ما & گر دهدی به دستِ تو، شاد و فراخْ‌دستی‌یی\درنمایه{باز رسید مست} \\
گر قدحش بدیدی‌یی، چون قدحش پُریدی‌یی & وز کفِ جامْ‌بخش او، از کفِ خود برستی‌یی\درنمایه{گر قدحش بدیدیی} \\
وزْ رخِ یوسفانه‌اَش، عقل شدی ز خانه‌اَش & بخت شدی مساعدش، ساعدِ خود نخستی‌یی\درنمایه{وز رخ یوسفانه‌اش} \\
ورْ تو به گاهْ خاستی، پس تو چه سست‌پاسْتی & ورْ تو چو تیر راستی، از پَرِ کَژْ بِجَستی‌یی\درنمایه{ور تو به گاه خاستی} \\
خامُش کُن، اگر تو را از خمشان خبر بُدی & وقتِ کلامْ لایی‌یی، وقتِ سکوت هستی‌یی\درنمایه{خامش کن اگر} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۵}
\begin{traditionalpoem}
 یاورِ من تویی، بکن بهرِ خدایْ یاری‌یی & نیست تو را ضعیف‌تر از دلِ من شکاری‌یی\درنمایه{یاور من تویی} \\
نایْ برایِ من کُند، در شب و روز ناله‌ای & چنگ برایِ من کُند، با غم و سوز زاری‌یی\درنمایه{نای برای من} \\
کی بِفَشاردی مرا دستِ غمیّ و غصّه‌ای & گر تو مرا به عاطِفَت در برِ خود فشاری‌یی\درنمایه{کی بفشاردی مرا} \\
دیدهٔ همچو ابرِ من، اشک روان نَبارَدی & گر تو ز ابرِ مرحمت، بر سرِ من بباری‌یی\درنمایه{دیده همچو ابر من} \\
دستْ دراز کردمی‌، گوش فَلَک گرفتمی & گر سرِ زلفِ خویش را تو به کفم سپاری‌یی\درنمایه{دست دراز کردمی} \\
از سرِ ماهْ من کُلَه بِسْتَدَمی، رُبودَمی & گر تو شبی به لطفِ خود، خوش سرِ من بخاری‌یی\درنمایه{از سر ماه من} \\
حقِّ حقوقِ سابقت، حقِّ نیازِ عاشقت & حقِّ زُروعِ جانِ منْ کش تو کنی بهاری‌یی\درنمایه{حق حقوق سابقت} \\
حقِّ نسیمِ بویِ تو، کان رسدم ز کویِ تو & حقِّ شعاعِ رویِ تو، کو کُنَدم نهاری‌یی\درنمایه{حق نسیم بوی تو} \\
تا که نثار کرده‌ای، از گُلِ وصلْ بر سرم & بر کفِ پایِ کوششم، خار نکرد خاری‌یی\درنمایه{تا که نثار کرده‌ای} \\
دارد از تو جزو و کُل، خرََّمی‌یی و شادی‌یی & وزْ رخِ تو درختِ گُل، خَجْلت و شرمساری‌یی\درنمایه{دارد از تو جزو} \\
ای  لبِ منْ خموش کُن، سویِ اصولْ گوش کُن & تا کند او به نُطْقِ خود نادره غم‌گساری‌یی\درنمایه{ای  لب من خموش} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۶}
\begin{traditionalpoem}
 ای زده مطربِ غمت، در دلِ ما ترانه‌ای & در سر و در دِماغِ جان، جسته ز تو فسانه‌ای\درنمایه{ ای زده مطرب غمت} \\
چون که خیالِ خوش دَمَت، از سویِ غیب دَردَمد & ز آتشِ عشق بَر جهد تا به فَلَک زبانه‌ای\درنمایه{چون که خیال} \\
زهرهٔ عشق چون بِزَد پنجه خود در آب و گل & قامتِ ما چو چنگ شد، سینهُ ما چغانه‌ای\درنمایه{زهره عشق چون} \\
آهویِ لنگ چون جهد از کفِ شیرِ شَرزه‌ای%
\rlap{?}%
  & چون بِرَهَد ز بازِ جانْ قالبِ چون سَمانه‌ای\درنمایه{آهوی لنگ چون} \\
ای گُل و ای بهارِ جان! وی می و ای خمارِ جان & شاه و یگانه او بُوَد کزْ تو خورَد یگانه‌ای\درنمایه{ای گل و ای} \\
باغ و بهار و بَختْ بین عالمِ پردرخت بین & وین همگی درخت‌ها رُسته شده ز دانه‌ای\درنمایه{باغ و بهار و بخت} \\
از دَهِش و عطایِ تو، فقرِ فقیرْ فخْر شد & تا که نمانْد مرگ را بر فقرا دهانه‌ای\درنمایه{از دهش و عطای} \\
لطف و عطا و رحمَتَت، طبلِ وصال می‌زند & گر نکند وصالِ تو بار دگر بهانه‌ای\درنمایه{لطف و عطا و} \\
روزهٔ مریمِ مرا، خوانِ مسیحی‌اَت نوا & تَر کُنم از فُراتِ تو، امشب خشکْ نانه‌ای\درنمایه{روزه مریم مرا} \\
گشته کمانِ سَرمَدی سَردِهِ تیرهایِ ما & گشته خَدَنگِ احمدی، فخرِ بنی‌کنانه‌ای\درنمایه{گشته کمان سرمدی} \\
پیش‌کَشیِّ آن کمانْ هر کس می‌کُند زهی & بهر قدومِ تیرِ تو، رُقْعهٔ دلْ نشانه‌ای\درنمایه{پیش کشیی آن} \\
جذبهٔ حقِّ یک رَسَن تافت ز آه تو و من & یوسفِ جان ز چاهِ تن رفت به آشیانه‌ای\درنمایه{جذبه حق یک} \\
خامش کن اگر سَرَت خارشِ نطق می‌دهد & هست برای جَعْدِ تو صبرْ گُزیده شانه‌ای\درنمایه{خامش کن اگر} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۷}
\begin{traditionalpoem}
 هست به خِطّهٔ عدم شور و غبار و غارتی & آتشْ عشق درزده، تا نَبُوَد عمارتی\درنمایه{ هست به خطه} \\
ز آن که عمارت اَرْ بُوَد، سایه کند وجودِ او & سایه ز آفتابِ او کی نَگَرَد شرارتی\درنمایه{ز آن که عمارت} \\
روح که سایگی بُوَد سرد و ملول و بی‌طرب & منتظِرَک نشسته او، تا که رسد بشارتی\درنمایه{روح که سایگی} \\
جان که در آفتاب شد، هر گُنَهی که او کند & برق زد از گناهِ او هر طرفی کفارتی\درنمایه{جان که در آفتاب} \\
شعله آفتاب را بر کُهْ و بر زمینْ‌ست رنگ & نیست بدید در هوا، از لطف و طهارتی\درنمایه{شعله آفتاب را بر} \\
جانْ به مثالِ ذرّه‌ها، رقص‌کُنان در آفتاب & نورپذیری‌اَش نگر، لعل‌وَش و مهارتی\درنمایه{جان به مثال} \\
جانِ چو سنگ می‌دهد، جانِ چو لعل می‌خَرَد & رقص‌کُنان ترانه‌زن گشته که خوشْ تجارتی\درنمایه{جان چو سنگ} \\
قرصِ فلک دَرآیَد و رویْ به گوشِ جان‌ها & سرِّ ازل بگویَدَش بی‌سخن و عبارتی\درنمایه{قرص فلک درآید} \\
آن که به هر دَمی نهان، شعله زند به روحْ بر & آن دل و زهره کو کَزان دَمْ بِزَند اشارتی\درنمایه{آن که به هر} \\
مَحْرمِ حقِّ! شمسِ دین! ای تبریز را تو شَه & کُشتهٔ عشقِ خویش را، شاهِ ازل! زیارتی\درنمایه{محرم حق شمس} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۸}
\begin{traditionalpoem}
 ای که غریب آتشی در دل و جان ما زدی & آتش دل مقیم شد، تو به سفر چرا شدی%
 \rlap{?}%
 \درنمایه{ای که غریب} \\
آتشِ تو مقیم شد، با دلِ من ندیم شد & آتشِ خویش را بگو: کآبِ حیات آمدی\درنمایه{آتش تو مقیم} \\
چاشْنیِ خیالِ تو، می‌بِدَرد دلِ مرا & ای غم او چو شِکَّری، ای دلِ منْ چو کاغذی\درنمایه{چاشنی خیال تو} \\
شمعْ بِدان صبور شد تا هَمِگیش نور شد & نور بَهْ است از همه، خاصه که نورِ سَرمدی\درنمایه{شمع بدان صبور} \\
نور دمی که عاقْ شد، طالبِ روحِ طاق شد & ماهِ مرا مُحاق شد بی‌مَهِ فضلِ ایزدی\درنمایه{نور دمی که} \\
باز رسید آیتی، از طرفِ عنایتی & وحدتِ بی‌نهایتی گشت امام و مُقْتدی\درنمایه{باز رسید آیتی} \\
بَست پلنگِ قهر را، باز گشاد مِهْر را & قُبه بِبست شهر را، شهر بِرَست از بَدی\درنمایه{بست پلنگ قهر} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۸۹}
\begin{traditionalpoem}
 گر ز تو بوسه ای خَرَد صد مَه و مِهر و مشتری & تا نفروشی ای صنم! کز مَه و مِهر خوش‌تَری\درنمایه{گر ز تو بوسه} \\
ور دو هزار جان و دل، بر دَرِ تو وطن کند & در مَگشای ای صنم! کز دل و جانْ تو برتری\درنمایه{ور دو هزار} \\
آینه کیست تا تو را در دلِ خویشْ جا دهد%
\rlap{?}%
  & ای صنما! به جانِ تو کینه در بِنَنْگری\درنمایه{آینه کیست تا} \\
دست مَدهْ تو چرخ را تا که به پیشِ اسب او & غاشیهٔ تو را کَشَد، بر سرِ خود به چاکری\درنمایه{دست مده تو} \\
دولتِ سنگ‌پاره‌ای، گر چه بیافت چاره‌ای & در تَنِ خویش بِنْگرد، بیند وصفِ گوهری\درنمایه{دولت سنگ پاره‌ای} \\
ای دلِ بازشکلِ من، جانبِ دستِ عشقِ او & با پَرِ عشقِ او بِپَر، چند به پَرِّ خود پَری%
\rlap{?}%
\درنمایه{ای دل بازشکل} \\
در پیِ شاهٔ شمسِ دین، تا تبریز می‌دَوان & لشکرِ عشق با ویْ است، رو که تو هم ز لشکری\درنمایه{در پی شاه} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۰}
\begin{traditionalpoem}
 ساقیِ جان‌فزایِ من، بهر خدا ز کوثری & در سَرِ مست من فکن، جامِ شرابِ اَحْمَری\درنمایه{ساقی جان‌فزای} \\
بحرِ کرم تویی، مرا از کفِ خود بِدِه نوا & باغِ اِرَم تویی، مها! بر بَرِ من بِزَن بَری\درنمایه{بحر کرم تویی} \\
ای به زمین ز آسمان آمده چون فرشته‌ای & ویْ ز خطابِ اِشْرَبُوا، مغزِ مرا پیمبری\درنمایه{ای به زمین ز} \\
بَزم درآ و میْ بِدِه، رسمِ بهارِ نو بنه & ای رخِ تو چو گلشنی، وی قَدِ تو صنوبری\درنمایه{بزم درآ و می} \\
گر چه به بتکده‌یْ دلم هر نَفَسی‌ست صورتی & نیست و نباشد و نَبُد چون رخِ تو مُصوَّری\درنمایه{گر چه به بتکده} \\
میْ چو دود بَرین سَرَم، بِسْکُلَد از تو لنگرم & چهرهٔ زردِ چون زرم، سرخ شود چو آذری\درنمایه{می چو دود بر} \\
بحر کَرَم چه کم شود گر بِخورند جرعه‌ای%
\rlap{?}%
  & فضلِ خدا چه کم شود گر بِرَسد به کافری%
  \rlap{?}%
  \درنمایه{بحر کرم چه} \\
این دلِ بی‌قرار را از قدحی قرارْ ده & وین صدفِ وجود را، بخشْ صفایِ گوهری\درنمایه{این دل بی‌قرار} \\
یا بِرَهان ز فکرتم، یا بِرَسان به فِطْرتم & یا بِتَراشْ نردبان، باز کن از فَلَک دَری\درنمایه{یا برهان ز فکرتم} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۱}
\begin{traditionalpoem}
 جمع مکن تو برف را بر خود تا که نفسری & برفِ تو بِفْسرانَدَت، گر تو تنورِ آذری\درنمایه{جمع مکن تو} \\
آن که نَجوشد او به خود، جوشِ تو را تَبَه کُند & وان که ندارد آذری، ناید ازو برادری\درنمایه{آن که نجوشد او} \\
فربهی‌اَش به دستْ جو، غِرِّه مشو به پَشمِ او & آن سَر و سَبْلَتَش مبین، جانِ ویْ است لاغری\درنمایه{فربهی‌اش به دست} \\
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۲}
\begin{traditionalpoem}
 هر بشری که صاف شد در دو جهان وِرا دلی & دید غرض که فقر بُد بانگِ اَلَست را بلی\درنمایه{هر بشری که صاف} \\
عالَمِ خاک همچو تَل، فقر چو گنجْ زیرِ او & شادیِ کودکان بُوَد بازی و لاغْ بر تَلی\درنمایه{عالم خاک همچو} \\
چشمِ هر آن که بسته شد، تابشِ حرصْ خسته شد & وان که ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی\درنمایه{چشم هر آن که} \\
گنجِ جمالِ همچو مَهْ، جانْش بِدیده گفته: خَه & بر رهِ او هزار شَهْ، آه شِگَرف حاصلی\درنمایه{گنج جمال همچو } \\
وصفِ لبش بِگُفتمی، چهرهٔ جانْ شِکُفتمی & راه بیانْ بِرُفتمی، لیک کجاست واصِلی\درنمایه{وصف لبش بگفتمی} \\
جانْ بِجهان و هم بِجِه، سر بِمَکش سَرَک بِنِه & گرچه درونِ هر دو دِهْ، نیست درونِ قابلی\درنمایه{جان بجهان و هم} \\
ای تبریزِ مُشْتَهَر! بند به شمسِ دین کمر & زان که مبارک است سَرْ بر کفِ پایِ کاملی\درنمایه{ای تبریز مشتهر} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۳}
\begin{traditionalpoem}
 رو بِنِمودَی به تو، گر همگی نه جانمی & دیده شدی نشانِ من، گر نه که بی‌نشانمی\درنمایه{ رو بنمودی به تو} \\
سیم‌برا! نه من زرم، لعل لبا! نه گوهرم%
\rlap{?}%
  & جوهرِ زر نِمودمی، گر نه درونِ کانَمی\درنمایه{سیمبرا نه من زرم} \\
لطفِ تواَم نمی‌هِلَد، ور نه همه زمانه را & از هوسِ تو ای شِکَر! همچو مگس بِرانَمی\درنمایه{لطف توام نمی‌هلد} \\
گُلبن جانْ به عشقِ تو گفت: اگر نَتَرسمی & سوسن‌وار گشتمی، سر همه سر زبانمی\درنمایه{گلبن جان به عشق} \\
گوید خَلْق: عاقلی، یک نفسی به خود بیا & گفتم: اگر چُنینَمی، یک نَفَسی چُنانَمی\درنمایه{گوید خلق عاقلی} \\
سیم‌قَبایِ ماه اگر لایقِ کویِ تو بُدی & من کمرش گرفتمی، سویِ تواَش کَشانمی\درنمایه{سیم قبای ماه اگر} \\
موجِ هوایِ عشقِ تو، گر هِلَدی دَمی مرا & آتش‌ها بِکُشتَمی، چارهٔ عاشقانمی\درنمایه{موج هوای عشق} \\
گر نه ز تیرِِ غیرت او چشمِ زمانه دوختی & فاش و عیان به دستِ او بر مَثَلِ کمانمی\درنمایه{گر نه ز تیر غیرت} \\
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۴}
\begin{traditionalpoem}
 زرگرِ آفتاب را بستهٔ گاز می‌کنی & کُرتهٔ شام را ز مَه، نقش و طراز می‌کنی\درنمایه{زرگر آفتاب را بسته} \\
روز و شب و نتایج این حبشیّ و روم را & بر مَثَلِ اصولشان، گرد و دراز می‌کنی\درنمایه{روز و شب و} \\
گاه مجازِ بنده را حقّ و حقیقتی دَهی & وان که حقیقتی بُوَد، هَزْل و مجاز می‌کنی\درنمایه{گاه مجاز بنده را} \\
این چه کرامت است، ای نقشِ خیالِ رویِ او & با درهایِ بسته، در خانه جواز می‌کنی\درنمایه{این چه کرامت} \\
خاطرِ همچو باد را نقشِ جُحود می‌دهی & خاطرِ بی‌نیاز را پُر ز نیاز می‌کنی\درنمایه{خاطر همچو باد} \\
در شبِ ابرگینِ غم، مشعله‌ها درآوری & در دلِ تنگِ پُر گِره، پنجره باز می‌کنی\درنمایه{در شب ابرگین} \\
ما به دمشقِ عشقِ تو، مست و مقیمْ بهرِ تو & تو ز دلال و عِزِّ خود، عزمِ عَزاز می‌کنی\درنمایه{ما به دمشق} \\
گاه ز نیم‌زلَّتی برهمشان همی‌زنی & گاه خود از کبیره‌ها، چشمْ فراز می‌کنی\درنمایه{گاه ز نیم زلتی} \\
گاهْ گدایِ راه را همَّتِ شاه می‌دهی & گاهْ قُباد و شاه را بندهٔ آز می‌کنی\درنمایه{گاه گدای راه را} \\
می‌شکنی به زیرِ پا، نایِ طرب‌نَوای را & چنگِ شکسته بسته را، لایق ساز می‌کنی\درنمایه{می‌شکنی به زیر} \\
بَربَطِ عشرتِ مرا، گاه سه تا همی‌کنی & پَرده بوسَلیک را گاهْ حجاز می‌کنی\درنمایه{بربط عشرت مرا} \\
جان ز وجودِ جودِ تو، آمد و مَغزِ نَغْز شد & باز ز پوست‌هاش چون همچو پیاز می‌کُنی%
\rlap{?}%
\درنمایه{جان ز وجود جود} 
یا سَنَداً لِحاظُهُ عاقِلَتی وَ مَسْکَنی & یا مَلِکاً جِوارُهُ مُکْتَنَفی وَ مَأْمَنی\درنمایه{یا سندا لحاظه} \\
اَنْتَ عِمادُ بِنْیَتی، اَنْتَ عِتادُ مُنْیَتِی &  اَنْتَ کمالُ ثَرْوَتی، اَنْتَ نصابُ مَخْزنی\درنمایه{انت عماد بِنیتی} \\
قُرَّةُ کُلِّ مَنْظَرٍ، مَقْصَدُ کُلِّ مُشْتَری & قوَّةُ کُلِّ ناعِشٍ، قُدْرَةُ کُلِّ مُنْحَنی\درنمایه{قرة کُل منظرٍ} \\
اَنْتَ وَلیُّ نِعْمَتی، مُونِسُ لَیْلِ وَحْدَتی & اَنْتَ کُرومُ نائِلٍ، حَوْلَ جَناهُ تَجْتَنی\درنمایه{انت ولی نِعمتی} \\
سَیِدُّ کُلِّ مالِکٍ، مَخْلَصُ کُلِّ هالِکٍ & هادی کُلِّ سالِکٍ، ناعِشُ کُلِ مُنْثَنی\درنمایه{سیِد کل مالک} \\
چند خمش می‌کنم، سویِ سکوت می‌روم & هوشِ مرا به رَغْمِ، ناطقِ راز می‌کنی\درنمایه{چند خمش می‌کنم}
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۵}
\begin{traditionalpoem}
 آن که  بِخورْد دَم به دَم، سنگِ جفایِ صد منی & غم نَخورَد از آن که تو رویْ بَرو تُرُش کنی\درنمایه{ آن که  بخورد دم } \\
میْ چو درو عمل کند، رقص کند بغل زَنَد & زان که نهاد در بغل، خاصِ عقیقِ معدنی\درنمایه{می چو در او} \\
مردِ قمارخانه‌اَم، عالمِ بی‌کرانه‌ام & چشمْ بیار در رُخم، بنگر پیشِ روشنی\درنمایه{مرد قمارخانه‌ام} \\
نَنْگرد او به رنگِ تو، غم نَخورَد ز جنگِ تو & خواجه! مگر ندیده‌ای مُلْک و مقامِ ایمنی%
\rlap{?}%
\درنمایه{ننگرد او به رنگ} \\
هیچ عسل تُرُش شود سرکه اگر تُرُش رود%
\rlap{?}%
  & از پیِ آب کی هِلَد روغنْ طبعِ روغنی%
  \rlap{?}%
  \درنمایه{هیچ عسل ترش} \\
من که دران نظاره‌ام، مست و سماعْ باره‌اَم & لیک سماعِ هر کسی پاک نباشد از مَنَی\درنمایه{من که در آن} \\
هست سماعِ ما نظر، هست سماعِ او بطر & لیک نداند ای پسر! تُرکْ زبانِ اَرْمَنی\درنمایه{هست سماع ما نظر} \\
در تَکِ گورْ مؤمنان، رقص‌کنان و کف‌زنان & مست به بَزمِ لامکان، خورده شرابِ مؤمنی\درنمایه{در تک گور مؤمنان} \\
پیش تو است این دَم او، می‌نَبَری ز یارْ بو & می‌نگری تو سو به سو، پلّهٔ چشم می‌زنی\درنمایه{پیش تو است این} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۶}
\begin{traditionalpoem}
 خواجه تُرُش! مرا بگو، سرکه به چند می‌دهی%
 \rlap{?}%
   & هست شِکَرلبی اگر سرکه به قند می‌دهی\درنمایه{خواجه ترش مرا} \\
گر تو نمی‌خَریْ مَخَر، من به هوسْ همی‌خرم & عاشق و بی‌خودم، مرا هَرزه چه پند می‌دهی%
\rlap{?}%
\درنمایه{گر تو نمی‌خری} \\
پیش‌تَرآ تو ای پَری! از تُرُشی تویی بَری & تاج و کمر عطا کنی، بختِ بلند می‌دهی\درنمایه{پیش‌ترآ تو ای} \\
جان به هزار ولوله، بهرِ تو گشت حامله & کآتشِ عشق خویش را تو به سپند می‌دهی\درنمایه{جان به هزار ولوله} \\
چون فرهاد می‌کُشی، جانِ مرا به کُه کَنی & ورنه به دستِ جانِ من، از چه کُلَند می‌دهی%
\rlap{?}%
\درنمایه{چون فرهاد می‌کشی} \\
هر چه که می‌دهیْ بِدِه، بی‌خبر آن کسی که او & بر تو گُمان بَرَد که تو بهرِ گَزَند می‌دهی\درنمایه{هر چه که می‌دهی} \\
بَرگِ گلی همی‌بری، باغْ به پیش می‌کَشی & لاشه خری همی‌بَری، بیست سَمَنْد می‌دهی\درنمایه{برگ گلی همی‌بری} \\
شاکرِ خدمتی ولی، گاهْ ز لاابالی‌یی & نی به گُنه همی‌زنی، نی به پسند می‌دهی\درنمایه{شاکر خدمتی ولی} \\
چون سَرِ زید بشکند، چارهٔ عمرو می‌کنی & چون به دمشقْ قحط شد، آبْ به جند می‌دهی\درنمایه{چون سر زید بشکند} \\
چند بِگفتمت: مگو لیک تو را گناه چیست%
\rlap{?}%
  & ای تو چو آسیا، به تو آنچه دهند می‌دهی\درنمایه{چند بگفتمت مگو} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۷}
\begin{traditionalpoem}
صبح چو آفتاب زد رایَتِ روشنایی‌یی & لعل  و عقیق می‌کُند در دلِ کانْ گدایی‌یی\درنمایه{صبح چو آفتاب زد} \\
گر ز فَلَک نهان بُوَد، در ظلماتِ کان بُوَد & گوهرِ سنگ را بُوَد با فَلَک آشنایی‌یی\درنمایه{گر ز فلک نهان} \\
نورْ ز شرق می‌زند، کوه شکاف می‌کند & در دلِ سنگ می‌نهد شعشعه عطایی‌یی\درنمایه{نور ز شرق می‌زند} \\
در پیِ هر منوَّری، هست یقینْ منوَّری & در پی هر زمینی‌یی، مُرتَقَبِ سَمایی‌یی\درنمایه{در پی هر منوری} \\
صورتِ بُت نمی‌شود بی‌دل و دستِ آزری & آزرِ بُت‌گری کجا باشد بی‌خدایی‌یی%
\rlap{?}%
\درنمایه{صورت بت نمی‌شود} \\
گفت پیمبرِ بِحق: کآدمی است کانِ زر & فرقِ میان کان و کان، هست به زر نِمایی‌یی\درنمایه{گفت پیمبر به حق}  
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۸}
\begin{traditionalpoem}
 مرا سودایِ آن دلبر، ز داناییّ و قرّایی & بُرون آوَرْد تا گشتم چنین شیدا و سودایی\درنمایه{ مرا سودای آن} \\
سرِ سجاده و مسجد، گرفتم من به جهد و جِد & شعارِ زهد پوشیدم پیِ خیراتْ‌افزایی\درنمایه{سر سجاده و } \\
دَر آمد عشق در مسجد، بگفت ای خواجهٔ مرشد & بِدَرّان بندِ هستی را، چه دربندِ مصَلّایی%
\rlap{?}%
\درنمایه{درآمد عشق در } \\
به پیشِ زخمِ تیغِ من، مَلَرزان دل، بِنِه گردن & اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی\درنمایه{به پیش زخم} \\
بِدِه تو دادِ اوباشی، اگر رندی و قَلّاشی & پسِ پرده چه می‌باشی، اگر خوبیّ و زیبایی%
\rlap{?}%
\درنمایه{بده تو داد اوباشی} \\
فراری نیست خوبان را ز عرضه کردنِ سیما & بتان را صبر کی باشد ز غَنْج و چهره‌آرایی%
\rlap{?}%
\درنمایه{فراری نیست خوبان} \\
گهی از رویِ خود داده خِرَد را عشق و بی‌صبری & گهی از چشمِ خود کرده سَقیمان را مسیحایی\درنمایه{گهی از روی خود} \\
گهی از زلفِ خود داده به مؤمن نقشِ حَبْلُ اللَّهْ & ز پیچِ جعدِ خود داده به تَرسایانْ چَلیپایی\درنمایه{گهی از زلف خود} \\
تو حسنِ خود اگر دیدی که افزون‌تَر ز خورشیدی & چه پژمردی، چه پوسیدی، در این زندانِ غَبْرایی%
\rlap{?}%
\درنمایه{تو حسن خود اگر} \\
چرا تازه نمی‌باشی ز الطافِ ربیعِ دل%
\rlap{?}%
  & چرا چون گُل نمی‌خندی؟ چرا عنبر نمی‌سایی%
  \rlap{?}%
  \درنمایه{چرا تازه نمی‌باشی ز} \\
چرا در خُمِّ این دنیا، چو باده بر نمی‌جوشی%
\rlap{?}%
  & که تا جوشت بُرون آرَد ازین سرپوشِ مینایی\درنمایه{چرا در خم این} \\
ز برقِ چهرهٔ خوبت، چه محروم است یعقوبت%
\rlap{?}%
  & اَلا ای یوسفِ خوبان! به قعرِ چَهْ، چه می‌پایی%
  \rlap{?}%
  \درنمایه{ز برق چهره خوبت} \\
ببین حسنِ خود ای نادان، ز تابِ جانِ اَوْتادان & که مؤمن آینه‌یْ مؤمن بُوَد در وقتِ تنهایی\درنمایه{ببین حسن خود} \\
ببیند خاکْ سرِّ خود، درونِ چهرهٔ بُستان & که من در دل چِه‌ها دارم ز زیباییّ و رعنایی\درنمایه{ببیند خاک سر خود} \\
ببیند سنگْ سِرِّ خود، درونِ لعل و پیروزه & که: گنجی دارم اندر دل، کند آهنگِ بالایی\درنمایه{ببیند سنگ سر} \\
ببیند آهنِ تیره، دلِ خود را در آیینه & که: من هم قابلِ نورم، کنم آخِر مصفّایی\درنمایه{ببیند آهن تیره} \\
عدم‌ها مر عدم‌ها را چو می‌بیند بَدَل گشته & به هستی پیش می‌آید که تا دُزدَد پذیرایی\درنمایه{عدم‌ها مر عدم‌ها} \\
به هر سَرگین کجا گشتی، مگس را گر خبر بودی & که آید از سرشتِ او به سعی و فضلْ عَنْقایی\درنمایه{به هر سرگین کجا} \\
چو اِبْنُ الْوَقت شد صوفی، نگردد کاهلِ فردا & سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی\درنمایه{چو ابن الوقت شد} \\
میانِ دلبران بِنْشین، اگر نه غَرّی و عِنّین & میان عاشقان خو کن، مباش ای دوست! هرجایی\درنمایه{میان دلبران بنشین} \\
اَیا ماهی! یقین گشتت ز دریایِ پسِ پُشتت & بِگردان روی و واپس رو، چو تو از اهلِ دریایی\درنمایه{ایا ماهی یقین} \\
ندایِ اِرْجِعی بشنو، به آبِ زندگی بِگْرو & درآ در آب و خوش می‌رو، به آب و گِل چه می‌پایی%
\rlap{?}%
\درنمایه{ندای ارجعی بشنو} \\
به جان و دل شدی جایی که نی جان مانَد و نی دل & به پای خود شدی جایی که آنجا دستْ می‌خایی\درنمایه{به جان و دل} \\
ز خورشیدِ ازلْ زَر شو، به زَرِّ غیر کمتر رو & که عشقِ زر کند زردت، اگر چه سیمْ‌سیمایی\درنمایه{ز خورشید ازل} \\
تو را دنیا همی‌گوید: چرا لالایِ من گشتی & تو سلطانْ‌زاده‌ای آخر، منم لایقْ به لالایی\درنمایه{تو را دنیا همی‌گوید} \\
تو را دریا همی‌گوید: مَنَت مَرکَب شوم، خوش‌تَر & که تو مرکب شوی ما را به حَمّالی و سَقّایی\درنمایه{تو را دریا همی‌گوید} \\
خمش کن، من چو تو بودم، خمش کردم، بیاسودم & اگر تو بِشنوی از من، خمش باشی، بیاسایی\درنمایه{خمش کن من} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۴۹۹}
\begin{traditionalpoem}
 مسلمانان! مسلمانان! مرا تُرکی‌ست یغمایی & که او صف‌هایِ شیران را بِدَرّاند به تنهایی\درنمایه{ مسلمانان مسلمانان مرا } \\
کمان را چون بِجُنباند بِلَرزد آسمان را دل & فرو اُفْتد ز بیم او، مه و زهره ز بالایی\درنمایه{} \\
به  پیشِ خلق نامش عشق و پیشِ من بلایِ جان & بلا و محنتی شیرین، که جز با ویْ نیاسایی\درنمایه{کمان را چون} \\
چو او رخسارْ بِنْماید، نمانَد کفر و تاریکی & چو جعدِ خویش بگشایَد، نه دین مانَد، نه تَرسایی\درنمایه{چو او رخسار بنماید} \\
مرا غیرت همی‌گوید: خموش ار جانْت می‌باید & ز جانِ خویش بیزارم، اگر دارد شکیبایی\درنمایه{مرا غیرت همی‌گوید} \\
ندارد چاره دیوانه، به جز زنجیر خاییدن & حلالسْتَت، حلالسْتَت، اگر زنجیر می‌خایی\درنمایه{ندارد چاره دیوانه} \\
بگو اسرارْ ای مجنون! ز هشیاران چه می‌ترسی%
\rlap{?}%
  & قَبا بِشکاف ای گردون! قیامت را چه می‌پایی%
  \rlap{?}%
  \درنمایه{بگو اسرار ای مجنون} \\
وگر پروازِ عشقِ تو درین عالم نمی‌گنجد & به سویِ قافِ قربت پَر، که سیمرغیّ و عَنقایی\درنمایه{وگر پرواز عشق} \\
اگر  خواهی که حق گویم، به من دِهْ ساغرِ مردی & وگر خواهی که رَه بینم، درآ ای چشم و بینایی\درنمایه{اگر  خواهی که حق} \\
در آتش بایَدَت بودن، همه تَن، همچو خورشیدی & اگر خواهی که عالم را ضیا و نور افزایی\درنمایه{در آتش بایدت} \\
گُدازان بایَدَت بودن چو قرصِ ماه، اگر خواهی & که از خورشیدِ خورشیدان تو را باشد پذیرایی\درنمایه{گدازان بایدت بودن} \\
اگر دلگیر شد خانه، نه پاگیر است، بَرجِه، رو & وگر نازک‌دلی منشین بَرِ گیجان سودایی\درنمایه{اگر دلگیر شد} \\
گهی سودایِ فاسد بین، زمانی فاسدِ سودا & گهی گم شو ازین هر دو، اگر هم‌خِرقهٔ مایی\درنمایه{گهی سودای فاسد} \\
به تَرکِ تُرک اولی‌ٰتر، سیه‌رویانِ هندو را & که تُرکان راست جانبازیّ و هندو راست لالایی\درنمایه{به ترک ترک اولی‌تر} \\
منم باری، بَحَمْدِ اللَّهْ، غلامِ تُرکِ همچون مه & که مَه‌ْرویانِ گردونی، از او دارند زیبایی\درنمایه{منم باری بحمدالله} \\
دهانِ عشق می‌خندد، که نامش تُرک گفتم من & خود این او می‌دَمَد در ما، که ما ناییم و او نایی\درنمایه{دهان عشق می‌خندد} \\
چه نالد نایِ بیچاره، جز آن که دَردَمَد نایی%
\rlap{?}%
  & ببین نی‌هایِ اِشْکسته، به گورستان چو می‌آیی\درنمایه{چه نالد نای بیچاره} \\
بِمانده از دَمِ نایی، نه جان مانْده نه گویایی & زبانِ حالشان گوید که: رفت از ما، من و مایی\درنمایه{بمانده از دم نایی} \\
هلا بس کن، هلا بس کن، منه هیزم بَرین آتش & که می‌ترسم که این آتش بگیرد راهِ بالایی\درنمایه{هلا بس کن هلا} 
\end{traditionalpoem}
\غزل{۲۵۰۰}
\begin{traditionalpoem}
 چه اَفْسردی در آن گوشه؟ چرا تو هم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
   & مگر تو فکرِ منحوسی، که جز بر غم نمی‌گردی%
    \rlap{?}%
   \درنمایه{ چه افسردی در} \\
چو آمد موسیِ عِمْران، چرا از آلِ فرعونی%
 \rlap{?}%
  & چو آمد عیسیِ خوش‌دَم، چرا همدم نمی‌گردی%
   \rlap{?}%
  \درنمایه{چو آمد موسی} \\
چو با حقْ عهدها بستی، ز سستیْ عهد بِشْکستی & چو قولِ عهدِ جانبازان، چرا محکم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
\درنمایه{چو با حق عهدها} \\
میانِ خاکْ چون موشان، به هر مطبخ رهی سازی & چرا مانندِ سلطانان برین طارَم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
\درنمایه{میان خاک چون} \\
چرا چون حلقه بر درها، برایِ بانگ و آوازی & چرا در حلقهٔ مردان دَمی مَحْرم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%S
\درنمایه{چرا چون حلقه} \\
چگونه بَسته بُگْشاید، چو دشمن‌دارِ مفتاحی%
 \rlap{?}%
  & چگونه خسته بِهْ گردد، چو بر مرهم نمی‌گردی%
   \rlap{?}%
  \درنمایه{چگونه بسته بگشاید} \\
سَر آنگه سَر بُوَد ای جان! که خاکِ راهِ او باشد & ز عشقِ رایَتَش ای سَر! چرا پرچم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
\درنمایه{سر آنگه سر } \\
چرا چون ابرِ بی‌باران، به پیشِ مَهْ تُرُنجیدی%
 \rlap{?}%
  & چرا همچون مَهِ تابان، بر این عالَم نمی‌گردی%
   \rlap{?}%
  \درنمایه{چرا چون ابر} \\
قلم آنجا نهد دستش، که کم بیند درو حرفی & چرا از عشقِ تصحیحش، تو حرفی کم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
\درنمایه{قلم آنجا نهد دستش} \\
گُلستان و گُل و ریحان، نَروید جز ز دستِ تو & دو چشمه داری ای چهره! چرا پُر نَم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
\درنمایه{گلستان و گل و} \\
چو طَوّافانِ گردونی، همی‌گَردند بر آدم & مگر ابلیسِ مَلْعونی که بر آدم نمی‌گردی%
 \rlap{?}%
\درنمایه{چو طوافان گردونی} \\
اگر خلوت نمی‌گیری، چرا خامش نمی‌باشی%
 \rlap{?}%
  & اگر کعبه نه‌ای، باری، چرا زمزم نمی‌گردی%
   \rlap{?}%
  \درنمایه{اگر خلوت نمی‌گیری چرا} 
\end{traditionalpoem}
\printindex
\end{document}
% ====================================================


\غزل{}
\begin{traditionalpoem}
 
\end{traditionalpoem}
\درنمایه{}

